این بار خودم پیشنهاد دادم.یعنی راستش این بود که تو جمعهای دوستانه چند باری گفته بود که برام دوست دختر پیدا کنید.یه بار بهش گفتم از دوست دختر چی میخوای؟دنبال یه رابطه همیشگی هستی؟گفت نه خیلی فرقی نمی کنه.گفتم اگه با رابطه موقتی مشکلی نداری یکی رو برات پیدا کردم.با خوشحالی پرسید کی؟گفتم خودم.خیلی تعجب کرده بود.شوکه شده بود.ولی خب استقبال کرد.گفت رابطه ما تو دوستی خیلی خوب بوده پس حتما بازم میتونه خوب باشه.راست میگفت دوستای خوبی برای هم بودیم.دردل میکردیم.اون برای من من برای اون.ولی از من خیلی کوچیکتر بود.یه کم نگران این موضوع بودم.به هرحال اولین قرارمون رو دیگه بیرون نرفتیم.بهش گفتم اینقدر همدیگر رو بیرون دیدیم و میشناسیم که نیازی نباشه.پس رفتم خونه اش.یه نیم روز کامل .از صب تا حدودای عصر.یه لباس کاملا باز پوشیده بودم و اونم هیجانشو اصلا مخفی نمی کرد.با این حال یکی دوساعتی حتی نزدیک هم نمیشستیم.سیگار کشیدیم.شیرینی خوردیم.موزیک گوش کردیم.حرف زدیم.و بالاخره اومد نشست کنارم.بغلم کرد.خیلی آروم و بدون اینکه همو نگاه کنیم.سرمو خم کردم عقب.لبهامو بوسید.چند دقیقه ای همینجوری بودیم.و بعد دوباره فاصله گرفتیم.رفت نشست رو تختش و شروع کرد به حرف زدن.وسط حرف زدن پاشدم رفتم تو بغلش نشستم و اجازه ندادم حرف بزنه.دیگه اینقدر هردومون تحریک شده بودیم که حرف زدنی در کار نبود.برام جالب بود با اینکه سن کمی داشت ولی سکس رو نسبتا خوب بلد بود.البته مدام میگفت تو خیلی بهتر میدونی باید چی کار کنی و منم هی میگفتم تو هم خوب بلدی.سکس خوبی بود.آروم و خیلی ملایم.کلا اونجا همه چی آروم بود.چه اونروز و چه دفعات بعد.خونه اش همیشه برام آرامش داشت.به بار از دست امیر به شدت عصبانی بودم.دعوای بدی کرده بودیم.از خونه زدم بیرون و به این دوست زنگ زدم.گفتم میخوام بیام اونجا.رفتم.اولین بار بود شب پیشش بودم.رفتم و تا رسیدیم تو بغلش زار زار اشک ریختم.دو ساعتی اونجا بودم و با همون حال هم با هم سکس داشتیم و چون هوا تاریک بود و شب بود یه خاطره خاص شد.دو ماه گذشت.یه بار سر یه موضوع خیلی مسخره با هم قهر کردیم.و اون گفت که دیگه میخواد تمومش کنه.گفتم باشه.تموم شد.ولی دیگه آشتی هم کرده بودیم.چند وقت بعد بهم گفت عاشق شده.و برام تعریف کرد.حسم وقتی داشت تعریف میکرد نمیدونم چی بود.هم عصبانی بودم هم خوشحال.و دیگه رابطه امون فقط دوستی بود.دوستهایی که با هم دردل میکردن.هیچوقت نفهمیدم این رابطه ها چی بهم میدادن.هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چی بود که منو میکشید به سمت نفر بعدی.
سلام
پاسخ دادنحذفچیزهایی که می نویسید برام خیلی جالبه. اگه میشه بیشتر بنویسید.
ممنون
سلام
پاسخ دادنحذفچرا دیگه نمینویسید اینجا؟
سپاس
سلام
پاسخ دادنحذفهر چند در من و شاید در دیگرانی شوق خواندن از دست نرفته باشد، اما مدت ها است گویا شوق نوشتن از دست داده اید. درست از زمانی که گوگل رید را جمع کردند.
بنویسید لطفا اگر می توانید. چقدر دلم میخواست بفهمم انتهای این جستجو به کجا می کشد. از همان دو سه متنی اول حس جستجو، حس جستجوی مبهم خزنده درون نوشته و نویسنده نظرم را گرفت. حس جستجویی که خیلی خوب حسش می کردم چرا که خودم دچارش بوده ام ولی راه دیگری انتخاب کردم برای طی کردن و چقدر دلم میخواست ببینم انتهای این جستجو چه شده است. کاش میشد بی واسطه تر از این در باره این جستجو صحبت کرد.
من هم نظر "تنهایی عریان" را دارم. تنبل نشو بنویس! لطفن!!!!
پاسخ دادنحذفننوشتن نه از باب دست دادن شوق و یا تنبلی نبود.احساسم این بود انچه دنبال بیان ان بود به خوانندگانم منتقل نمیشد.و هدفی که میخواستم به ان برسم گم شده بود
پاسخ دادنحذفبا اینجال تلاشم را خواهم کرد
ممنون ز بودنتان
سلام.
پاسخ دادنحذفمن نمیدونم اینارو کی نوشتین .حوصلم نشد برم تاریخشو بخونم.
اما خیلی حال کردم.
واقعا دوست دارم با زنانه های یک زن آشنا بشم.
منم با خیلی از زنا رابطه داشتم.همشون شوهر دار بودن.اما نه من میدونستم چی میخوام نه اونا.با یه دعوای الکی تموم میشد.
بازهم مینویسی؟بهم زنگ بزن.کارت دارم
پاسخ دادنحذف09357566037