۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

و دیگری


چند روز از اون ماجرا گذشت.یادم نیست.شاید یک ماه.شاید کمتر.با یکی توی چت آشنا شده بودم.که چند باری هم زنگ زده بود.از لحنش خوشم میومد.شوخ بود و سرحال.از من چند سالی بزرگتر بود و سالها بود ازدواج کرده بود و بچه داشت.هر بار زنگ میزد نیم ساعتی حرف میزدیم اما هر دفعه پیشنهاد میداد که ببینیم من طفره می رفتم.میگفت قراره با هم دوست باشیم و منم می گفتم من به دوستی معمولی اعتقاد ندارم.یعنی نمیتونم باشم.برای همین می ترسیدم ببینمش.این درخواست کردن اون و رد کردن من 5-6 بار اتفاق افتاد. یک ماهی از وقتی باهاش حرف میزدم میگذشت.حرف زدنش رو دوست داشتم.نمی فهمیدم زمان چجوری میگذره.دوست داشتم ببینمش اما میترسیدم.نمی شناختمش.نمیدونستم میشه بهش اعتماد کرد یا نه.از اون مهمتر نمیدونستم خودم چی کار می کنم.
یه روز بعد از ظهر زنگ زد.میدونست معمولا با مترو از سرکار برمیگردم.زنگ زد و گفت توی ایستگاه ایستادم و منتظرم.دیگه نتونستم رد کنم.خوشحالم شده بودم.رفتیم یه کافه نشسیتم و یه چیزی خوردیم.خیلی جالب بود.نه تیپ خوبی داشت و نه قیافه جذابی.اما دوست داشتنی بود.گفت بازم همو می بینیم؟گفتم نمیدونم .اما اون قرارها تکرار شد.دو سه بار دیگه هم رفتیم بیرون.ناهار،عصرونه،شام.ولی دیگه رابطه امون عوض شده بود.از گرفتن دست شروع شده بود و بوسه روی لب و دیگه گاه گداری تو ماشین اورال سکس هم داشتیم.برام خوشایند بود.اون همیشه ارگاسم هم میشد اما من نه.من میخواستم سکس داشته باشیم.اما دیگه جرات نمی کردم کسی رو به خونه راه بدم.اونم شرایطشو نداشت.پس همه چی در حد ماشین و پارک باقی می موند.اما یه بار رفتیم پارک جنگلی.هردومون به شدت نیاز داشتیم.هوا رو به تاریکی بود.رفتیم یه جای پرت.امیدوار بودیم کسی مارو نبینه.صندلی ماشین رو خوابوندیم .از اورال سکس شروع شد و بعد هم یه سکس کامل با همه کارهایی که در حد ماشین می شد انجام داد.خوب بود.شاید عالی بود.فکر کنم مهمترین جذابیتش به خاطر استرس بود که کسی نیاد.سریع شلوارامون پوشیدیم و راه افتادیم.هردومون خوشحال بودیم.خوش گذشته بود.
دیگه وقتی میرفتم خونه حالم بد نبود.به شدت خوش اخلاق شده بودم.مهربون و با صبر و تحمل.هر وقت ناراحت بودم یا حالم خوش نبود اون بودش.بهش اس می زدم و اونم همدردی می کرد.تا اینکه قرار گذاشتیم با هم بریم سفر.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

خودم را نمی فهمیدم

تصمیمو گرفتم.بهش زنگ زدم و گفتم فردا خونه تنهام .بیا منتظرتم.گفت
مطمئنی؟گفتم اره مشکلی نیست.
ولی دروغ میگفتم.اصلا مطمئن نبودم.کلی هم شک داشتم.ولی اصلا نیمخواستم
فکر کنم.نمیخواستم فکر کنم چه اتفاق می افته ..فکر کنم اگه امیر اتفاقی
بیاد خونه یا اگه یکی از همسایه ها چیزی بگه یا اگه این ادم که نمیشناسمش
بلایی سرم بیاره چی میشه..به هیچکدومش نمیخواستم فکر کنم.فقط به این فکر
کردم که من میخوام یه حسی رو تجربه کنم..یه آدمی به جز امیر رو..یه مرد
جدید..
فردا شد.سکسی ترین لباس ممکن رو پوشیدم.با موهای درست کرده و آرایش کامل.
منتظر شدم.استرس اون کمتر از من نبود.ده بار زنگ زد که یهوقت نیاد
شوهرت..یه وقت همسایه ها نبینن و هزارتا چیز دیگه.
از در که اومد تو بغلم کرد و بوسید.سریع جدا شدم.گفتم بشین و رفتم
نوشیدنی ریختم.با خودم فکر کردم چرا اینجوری شدم؟چرا هیچ اتفاقی وقتی منو
بوسید نیوفتاد؟چرا لذت بخش نبود؟بیخیال شدم
اومدم نشستم که یه چیزی بخوریم ولی اون اینقدر استرس داشت که نفسش بند
اومده بود.یه کم اروم شد.اومد بغلم کرد و روی مبل دراز کشیدیم.دست می
کشید روی بدنم ولی من هیچی احساس نمی کردم.دستشو اروم برد و بند تاپم که
پشت گردنم بسته بودم رو باز کرد.اروم سوتینمو باز کرد ولی من انگار نه
انگار.تحریک نمی شدم و نمی فهمیدم چرا.حتی وقتی شروع کرد به لیس زدن.حتی
وقتی من شروع کردم به ساک زدن.هیچ اتفاقی نمیوفتاد.شروع کردم به فیلم
بازی کردن.تا تهش رو رفتم و حتی ارگاسم رو هم نقش بازی کردم.همه چی در
عرض 20 دقیقه تموم شد.گفت خوب بود؟گفتم اره خیلی...دروغ میگفتم فقط برای
اینکه زودتر بره.بهش گفتم نگرانم و اینکه لطفا برو.اونم موافق
بود..رفت...از اومدن تا رفتنش نیم ساعت طول کشید.
هر چی فکر میکردم بیشتر گیح میشدم.اون روز توی ماشین من تا مرز ارگاسم
پیش رفته بودم ولی امروز حتی در حد ابتدایی هم تحریک نشده بودم.تنها
دلیلی که به ذهنم رسید استرس بود.استرس زیادی که چون تو خونه بودم داشتم.
اون ولی خیلی خوب بود.زنگ زد که عالی بود.بیش از حد تصور بودی. و من اصلا
فکر نمیکردم اینقدر خوب باشیم. و من فقط با لبخند حماقت آمیز جوابشو می
دادم که اره خیلی خوب بود.
رفتم حموم.چند شامپوی مختلف استفاده کردم.همش فکر می کردم بدنم بو گرفته
و از بین نمیره.تموم خونه رو خوشبو کننده زدم.تا شب که امیر برگرده از
استرس داشتم می مردم.همش منتظر بودم یه چیزی بگه.بعد از شام بغلش
کردم.نمیدونم چرا به نظرم دوست داشتنی تر شده بود.بوسیدمش و اون شب بعد
از مدتها من یه سکس عالی رو تجربه کردم.
از فردا هر وقت اون زنگ میزد که قرار بزاره به یه دلیلی طفره رفتم. و در
نهایت بهش گفتم من به این نتیجه رسیدم که نباید اینکارو میکردم.و دیگه
نمیخوام تکرار بشه.قبول کرد و گفت تصمیم درستی گرفتم.و خیلی دوستانه
خداحافظی کردیم.
اما من میدونستم بازم دارم دروغ میگم.هم به اون.هم به خودم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

اولين بار

تصمیم عجیبی گرفته بودم.احساس میکردم تجربه نکردم و جای یه چیزایی توی زندگیم خالیه.احساس میکردم خاطره ندارم که برای بچه هام تعریف کنم.احساس می کردم ماجرا ندارم تا با فکر کردن بهشون لبخند بزنم یا گریه کنم..تصمیم گرفته بودم تجربه کنم.و دقیقا زمانی که با خودم فکر کردم میتونم یه مرد جدید رو توی زندگیم راه بدم با کسی آشنا شدم.آشنا که نه.چند باری روی مسنجر پی ام گذاشته بود و من جواب نداده بودم.هر چی هم فکر می کردم از کجا روی لیست من اد شده یادم نبود.اون شب وقتی پی ام داد جواب دادم.و شروع کردیم به حرف زدن.ایران زندگی نمی کرد.ولی داشت میومد ایران.مثل من خیلی زود ازدواج کرده بود.و همیشه وفادار به همسرش.اما خسته بود.میگفت میخوام با یه ادم جدید آشنا بشم.توی اینترنت تا جایی که میتونست از من اطلاعات پیدا کرده بود .دوساعتی چت کردیم.بعد اصرار کرد زنگ بزنه.من اون شب تنها بودم.قبول کردم.زنگ زد و سه ساعت تمام حرف زدیم.صداشو دوست داشتم.آروم بود و مهربون.با کمی صحبت فهیمدیم چند دوست مشترک هم داریم.و این قضیه رو جالبتر کرد.گفت که چند روز دیگه میاد ایران و دو سه هفته ای هست و اگه قبول کنم همو ببینیم.گفتم باید فکر کنم.

فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم.هیچ شناختی ازش نداشتم.حتی نسبت به اسم و فامیلیش هم مطمئن نبودم اما ازش نمی ترسیدم.روزی که داشت راه میوفتاد دوباره زنگ زد و گفت چی کار میکنم.گفتم باشه ببینیم همو.خوشحال شد و قرار شد هر وقت تونست خبر بده.

به هرحال قرار گذاشتیم.رفتم دنبالش .سوار ماشین که شد گفت به مراتب از عکست خوشگلتری و من لبخند زدم. رفتیم ناهار خوردیم.آدم جالب و دوست داشتنی بود.توی ماشین و در راه برگشت دستمو گرفت و شروع به نوازش کرد.کم کم دستشو گذاشت روی پام.نفسم تند شده بود.ماشین رو درست نمیتونستم کنترل کنم.دستشو که گذاشت لای پام آهم بلند شد.گفت یه جا وایسم تا تصادف نکنیم .یه جای خلوت پیدا کردم.و ایستادم .نفس نفس می زدم.دستشو برد توی یقه لباسم و من تقربا داشتم فریاد میزدم.با تعجب نگاه می کرد و میگفت فکر نمی کردم اینقدر هات باشی.من هنوز کاری نکردم.ترسیده بود.میگفت ما اگه باهم باشیم من نمی تونم برای تو کاری بکنم.تو هیجانت از من خیلی بیشتره.بهش گفتم هنوز اصلا معلوم نیست باهم باشیم یا نه.پس بهش فکر نکن.

کمی عشق بازی کردیم و بعدش خداحافظی.گفتم هنوز تصمیمی نگرفتم و نمیدونم چی کار میخوام بکنم.ولی بهش خبر میدم.اومدم خونه.حال خوبی داشتم.پر انرژی بودم و احساس شادابی می کردم.تا به حال اینهمه تحریک نشده بودم.با اینکه ارگاسمی در کار نبود اما خیلی لذت برده بودم.و هنوز نمیدونستم میخوام چی کار کنم.