۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

حقيقت تلخ

همین روزهای تردید و دودلی بود که عشق روزهای کودکی رو دوباره دیدم.(همان ماجرای اول)مدتها بود که با هم در تماس بودیم.گاهی ایمیل و یا چند دقیقه ای چت کردن.حال همیدگه رو میپرسیدیم و در جریان کارها و اتفاقات دور و بر قرار میگرفتیم.اونها ساکن تهران نبودند و همین فاصله باعث شده بود مدتها همدیگر رو نبینینم.همین روزها بود که گفت به تهران میاد و اگه بخوام میتونیم همدیگرو ببینم.قبول کردم.هیجان دختر 15 ساله ای رو داشتم که برای اولین بار سر قرار می رفت.

بهترین مانتو و شالی که داشتم رو پوشیدم.از اخرین باری که همدیگرو دیده بودیم 25-26 ساله بودیم و حالا از 30 هم گذشته بودواسترس داشتم که هنوز هم میتونم جذاب باشم.هنوزم دوست داشتنی هستم؟

بهرحال رفتم سر قرار.ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود و وقتی باهاش دست دادم از خوشحالی در حال پر کشیدن.ناهار خوردیم و در تمام این مدت داشتیم از کارهایی که تو این چند سال انجام داده بودیم میگفتیم.چند ساعتی گذشته بود و دیگه کم کم باید جدا میشدیم.جایی ایستادیم و کمی به هم نگاه کردیم.کم کم بدون اینکه حواسمون باشه داشتیم از گذشته می گفتیم.غیر مستقیم داشتیم از عشقمون به هم میگفتیم بدون اینکه به صراحت بگیم یه زمانی همدیگه رو دوست داشتیم.باید می رفتم.دیر شده بود.نگاهی کردم و گفتم اصلا عوض نشدی و اون گفت تو خیلی عوض شدی .خیلی خوشگلتر شدی.دستمو گرفت. و من بی هیچ مقاومتی پذیرفتم.بوسه ای به گونه ام زد و من باز هیچ مقاومتی نکردم...خداحافظی کردیم.

تمام راه تا خونه رو گریه می کردم.نمی دونستم چرا.شاید یاد عشق بچگی افتاده بودم و شاید هم از اینکه رفته بود ناراحت بودم...اما مهمترین دلیلش این بود که من می تونستم خیانت کنم.بدون هیچ ناراحتی و عذابی.به راحتی.خیلی راحتت....و نمیدونم چرا فهمیدنش برام دردناک بود.

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

مرد دیگری؟؟؟

ابراز عشقی بینمون نبود.مشکلات زندگی تقریبا حل شده بود. و یک زندگی آروم از همه جهت در حال طی شدن بود. کم کم امیر که همیشه با اصرار برای خرید لباس زیر با من می یومد دیگه تمایلی به این کار نداشت.دیگه من هم حوصله ارایش کردن یا لباس زیبا پوشیدن رو نداشتم.سکسمون خیلی سنتی شده بود.شبها .توی تخت.حداکقر 10 دقیقه.هیچ هیجانی وجود نداشت.اگرچه هر دومون ارگاسم می شدیم اما انگار یه جورایی رفع تکلیف بود.حداقل برای من که اینجوری بود.هیچ وقت جرات نکردم از امیر بپرسم اون هم همین حس رو داشت یا نه.
12 سالی گذشته بود از زندگی ما.زندگی که برای همه فامیل الگوی یه زندگی موفق بود.اما من آرامش نداشتم.جای یه چیزی کم بود.من عشق میخواستم و وجود نداشت توی زندگیم.زندگی عاشقانه شده بود حسرت هر روزم.
هر چی بیشتر به احساساتتم فکر می کردم بیشتر مطمئن میشدم امیر رو دوست ندارم.حتی شک داشتم آیا یه روزی دوستش داشتم یا نه.امیر اما همچنان به من وابستگی داشت.هر چی من سعی می کردم با رفتن به مسافرت و مهمونی و خرید از اون فاصله بگیرم اون بیشتر سمت من می یومد و می خواست با من وقت بگذرونه و این آزاردهنده شده بود.من اما راه فرار از زندگی کسل کننده رو در بیرون رفتنهای زیاد با دوستام می دیدم.مسافرت که می رفتم احساس آزادی می کردم.کم کم متوجه شدم به شکلی ناخواسته با مردهایی که در اطرافم می بینم شوخی و خنده هایی دارم که شبیه به لاس زدن هست.وقتی به خرید می رفتم زمان زیادی رو برای حرف زدن با فروشنده ها می گذروندم.از شنیدن تعریف و تمجیدهاشون خوشحال می شدم . آدمهایی که قبلا نمیدیدم الان برام جذاب شده بودن.شبها که میخوابیدم تصور بودن با آدمهای جدید برام خوشایند بود.ارگاسم شدنم در سکس وابستگی زیادی پیدا کرده بود به فانتزیهام.اگر در فانتزیها غرق نمی شدم در اکثر موارد ارگاسم هم نمی شدم.
کم کم فکر اینکه میشه مرد دیگه ای هم وارد زندگیم بشه داشت به ذهنم خطور می کرد.من تشنه بودم.تشنه محبت.تشنه یه زندگی پر از هیچان.تشنه دیده شدن.تشنه عشق و توجه.و حق داشتم اینهارو داشته باشم....اما امیر چی؟باید طلاق می گرفتم.این حرفی بود که هر روز صبح به خودم می گفتم. و هرشب با حسرت نگفتنش به خواب می رفتم.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

ترسی جدید

در این چند سال همیشه امیر بود که به سفر می رفت و من تا به حال این تجربه رو نداشتم.تا اینکه از طریق محل کار قرار شده بود من رو به یک سفر 2 ماهه اروپایی بفرستن.نمی دونستم امیر قبول می کنه یا نه.ولی خوشبختانه خودش بود که پیشنهاد داد و مدام هم پیگیری می کرد که من حتما برم.نهایتا من به این سفر رفتم.اولین تجربه سفر تنها اون هم به اروپا فوق العاده بود.اوایل اینقدر جذابیت کلاسها و هم کلاسیهای از کشورهای مختلف زیاد بود که خیلی دلم برای خونه تنگ نمی شد.دو سه هفته ای می گذشت و اینقدر به هم کلاسی ها عادت کرده بودیم که روابط عاطفی زیادی شکل گرفته بود.یه شب با چند نفر که پسر و دختر بودن چند ساعتی رو در کافه بودیم و من اونجا یه حس عجیب رو تجربه کردم.نیاز به سکس داشتم و این حس اینقدر قوی بود که داشتم به این فکر می کردم که می تونم چه کارهایی بکنم.تمام شب رو بیدار بودم و به این فکر می کردم که هیج وقت نمیدونستم نداشتن سکس میتونه اینجوری ادم رو تجت فشار بزاره.
اون سفر گذشت و من در برابر تمایلم مقاومت کردم.خیانت واژه ای نبود که حتی بتونم به اون فکر بکنم چه برسه به اینکه بخوام کاری هم انجام بدم.ولی یادمه شبی که به خونه رسیدم تقریبا وحشی وار سکس داشتم.
اون سفر دو ماهه ما رو از هم دور کرده بود. یا شاید هم عادی شدن در زندگی یه روند طبیعی بود که ما داشتیم طی می کردیم.عشق و روابط عاشقانه برام شبیه رویا شده بودن.بوسه های هر روز صبح و هر شبمون تکراری بودن .هیچ جذابیتی در رفتارهامون نسبت به همدیگه وجود نداشت.من حتی شک داشتم که امیر رو یه روزی دوست داشتم یا نه.رفتارهای امیر کاملا با بی توجهی همراه بود.وقتی لباس جدید می پوشیدم یا موهامو رنگ می کردم هیچ واکنشی نداشت.هر از گاهی(شاید در سال یه بار) همه این ناراحتی های ناشی از دیده نشدن جمع میشد و من منفجر می شدم.و امیر هم هربار می گفت تو میدونی من عشقم نسبت به تو خیلی هم عمیق تر شده و فقط مدلش تعییر کرده.پس اینقدر ناراحت نباش. و هر بار قول می داد که سعی بیشتری بکنه.
من دوست داشتم تعریف بشنوم.دوست داشتم در سالهایی که نگران بودم ایا جذابیت سابق رو دارم یا نه بشنوم که هنوزم دوست داشتنی هستم.هنوزم جذابم.اما ....دریغ.
حتی در سکس هم هیچ وقت از امیر تعریف نشنیدم.گذشت سالها ما رو اینقدر به بدن هم آشنا کرده بود که سکس خوبی داشته باشیم اما همیشه امیر معترض بود.همیشه معتقد بود من کم هستم و اون خیلی بیشتر از من رو میخواد. و البته همیشه در حد شوخی گفته می شد.اما من اعتماد به نفسم در سکس تقریبا صفر شده بود و این عذابی بود وحشتناک.

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

تنوع..خوب یا بد؟

گذشت زمان اثر زیادی روی تمام زندگی آدم داره.بعضی وقتها اثرش مثبته و بعضی وقتها منفی.در زندگی عاطفی من این نقش منفی بود.مثل خیلی از زندگی های دیگه.
امیری که در اوایل زندگی اگر نه هر روز ولی هفته دو سه بار گل می خرید و به خونه میومد،امیری که هر از گاهی برای من کادوی بی مناسبت میگرفت عوض شده بود.گل و کادو خریدن محدود شده بود به تولدی،سالگری و اون هم میومد و با هم می رفتیم هدیه می خریدیم.
بیان کلمات عاشقانه هم که دیگه تقریبا از بین رفته بود،صب به صب و شب و به شب از روی عادت به لبهای هم بوسه می زدیم.اما دریغ از اینکه یکبار بشنوی چه لباس قشنگی، یا اینکه چرا امروز اینقدر خوشگل شدی،و یا چقدر موهات قشنگه.....حسرت شنیدن این کلمات بدجوری اذیت می کرد.هر 6-7 ماه یا یکسال،تحملم تموم میشد،یک بحث و دعوای طولانی،پر از اشک و زاری و من که داشتم از این کمبودها میگفتم و با همه سختی دونه دونه به امیر میگفتم چی میخوام.اما وقتی فرداش و فرداش و فرداش می دیدم هیچ تغییری ایجاد نمی شه.خسته میشدم .از خودم بدم می یومد که خودم رو کوچیک می کردم و ازش می خواستم.حس گدایی می کردم و از این حس متنفر بودم.
کم کم من هم دیگه محبت کردن یادم رفته بود.امیر معتقد بود این روند طبیعی همه زندگی هاست.اما من اینو  نمی خواستم.میخواستم عشق و علاقه امون رو هی زیادتر کنیم.نمیخواستم بهم عادت کنیم.الان که فکر می کنم میبینم شاید من هیچ وقت عاشق نبودم.شاید هیچ وقت اونجوری که امیر منو می خواست من نمی خواستمش و برای همین تعوقم از اون بیشتر بود.
این سالها با این درگیری ها و بغضها برای من میگذشت.اما در عین حال همه اطرافیان زندگی مارو مثال می زدن.و من از این تعریفها خسته بودم.اما خودم هم باورم شده بود که زندگی یعنی همین.و من باید بپذیرم و لذت ببرم.پذیرفته بودم آدم پر توقعی عستم که مدام در حال شکایت هستم.همه اطرافیان و آشنایان و به خصوص خود امیر از گذشت حرف می زدن.از اینکه الان که ازدواج کردی دیگه نباید اینقدر به خودت و خواسته هات فکر کنی و من هم ناخودا گاه می پذیرفتم و از اینکه این همه از خود گذشتگی نداشتم شرمنده می شدم.
همین روزها امیر چند سفر خارجی داشت.اونجا به سکس شاپ رفته بود و به قول خودش با سختی چند لباس خریده بود.فوق العاده بودن.و من همش فکر میکردم چرا ما نباید از اینها توی ایران داشته باشیم.شورت و سوتینی که در داشت و باز و بسته می شد..جورابهای بلندی که به شورت وصل می شدن.شورت و سوتینی به شکل برگ درخت.و ...همه به شدت تحریک کننده،جذاب و زیبا.همین لباسها کم کم به ما یاد می داد که توی سکس باید تنوع ایجاد کنیم.گاهی من چشمهامو می بستم و گاهی امیر.گاهی با مانتو و شلوار و گاهی بدون هیچ لباسی.گاهی امیر روی بدنم شکلات می ریخت و با خوردن اون شروع می کرد. و گاهی من صورتشو کاملا می پوشوندم.گاهی دستای منو می بست و گاهی من تمام اتاق رو پر از شمع می کردم.تنوع بخشیدن به سکس داشت کمک می کرد کم کم بیشتر با هم کنار بیایم.و البته قطعا در این بین هر کدوممون از یه سری خواسته هامون می گذشتیم و اون مدل سکسی که میخواستیم رو نمی تونستیم عملی کنیم.
هر چی تنوع در رابطه روحی مون در حال کم شدن و از بین رفتن بود،سکس داشت متنوع تر می شد.


۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

سخن از نیازها

هر چی من بیشتر سعی در شناخت میل جنسی و تقویت اون می کردم، انگار هیچ فایده ای نداشت.حدود 2سال و نیم میگذشت از ازدواجمون. و اوضاع تغییر چندانی نکرده بود.اما من دیگه یاد گرفته بودم عدم تمایلم رو به صراحت بیان کنم.و خیلی کوتاه نیام .اما باز هم از هر 4 بار سکس در هفته من شاید فقط 1 بار تمایل داشتم.اون هم به کمک زمینه سازی های قبلی مثل فیلم دیدن و لباس سکسی پوشدن.و همین عدم تعادل بین خواسته هامون ، شده بود سرکوفت توی سر من که "تو به نیازهای من توجه نمی کنی،خواسته های منو نمی بینی، و برو زنهای دیگه رو ببین و ...."منتفرم بودم از شنیدن این حرفا. و اون نمی فهمید که با زدن این حرفا من مدام حس بدتری پیدا میکنم و خسته تر می شم.
یکی دوبار به مشاوره رفتم اما متاسفانه پیگیری نکردم و ادامه ندادم.مجموع آن کتاب خوندن ها و مشاوره رفتن ها همه می شد اینکه باید باهاش حرف بزنم. و بگم چه کاری و چه حرکتی برام جذاب تره و می تونه من رو تحریک کنه.این رفتارهای تحریک کننده رو از خلال سایتها ی سکسی، و فیلمها کشف کرده بودم و می دونستم تا حد زیادی چی میخوام.اما گفتنش به مراتب سختتر بود.چند ماه تلاش کردم تا بتونم اعتماد به نفسم رو جمع کنم و به امیر بگم.
اون شب چراغ ها را خاموش کردم.در تاریکی و با صدایی که از ته گلو در می یومد و از خجالت در حال مرگ بود بهش یه چیزایی گفتم.گفتم که دستهاتو باید چجوری روی بدنم بکشی،که باید حس کنم داری کشفش میکنی.گفتم لباسهامو آروم در بیار.سریع این کارو نکن.گفتم دوست دارم حرف بزنی.تعریف کنی، گفتم دوست دارم از لبها و زبونت استفاده کنی  و ......وقتی تموم شد سریع خوابیدم.
اون گفتنها تا حدی کمک می کرد.اما یه حس بد همیشه وجود داشت.اینکه امیر این کارهارو می کنه چون من ازش خواستم.به شدت به نظرم تصنعی می یومد.و کافی بود یه لحظه به این حسم فکر کنم.تمام میل جنسی خاموش می شد.
این وسط یه چیزای دیگه ای وجود داشت که شده بود استرس اضافه برای من.امیر دوست داشت یکبار هم که شده سکس از پشت رو تجربه کنه و من به هیچ عنوان نمی پذیرفتم.اون هم هر بار به خاطر من کوتاه می یومد اما تهش میگفت که تو با همه زنها فرق داری و اونا این کارو می کنن.هر چند میگفت تا تو نخوای من این کار رو نمی کنم اما به هر حال هر بار که توی سکس از خود بیخود میشد می ترسیدم نکنه به خواسته من توجه نکنه و همین شده بود نگرانی که نمی ذاشت با یه ذهن آزاد سکس داشته باشم.و یه چیز دیگه هم که میخواست ساک زدن بود که من ازش متنفر بودم.اوایل اصلا قبول نمی کردم ولی وقتی تمایلش رو میدیدم دلم می سوخت و این کار رو انجام می دادم  و هر بار بعدش دلم می خواست زار بزنم.احساس کثیفی و نفرت بهم دست می داد.
و اینجوری و در بین همه این کشمکشها ما روزها رو میگذروندیم و در این بین اما عشق و علاقه ما هم در حال تغییر شکل دادن بود.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

آشتی با بدنم

بیشترین چیزی که اون روزها ذهنم رو مشغول کرده بود خوندن کتابهایی بود در مورد روابط زن و مرد.بیش از 10 نوع کتاب مختلف خریده بودم و مقالاتی که از اینترنت میگرفتم هم بود.بعضی هاش عالی بود.کمک میکرد خیلی از واکنشهای امیر رو بفهمم.خیلی بیشتر احساسات خودم رو درک کنم.اما با این حال جای کتابی که راحت و روان از سکس گفته باشه خالی بود.همشون از دیدگاه علمی قضیه رو بررسی و توضیح میدادن.شاید داشتن اطلاعات زیستی هم نیاز یه سکس خوب محسوب بشه اما قطعا چیزی بیشتر از اینها مورد نیاز من بود.علاوه بر اینها یه مشکل جدی دیگه هم وجود داشت.امیر تمایلی به خوندن کتابها نشون نمی داد.معتقد بود اینقدر خوب هست که نیازی به خوندن اونها نداره و اینکه نویسندگان این کتابها هیچ دانش خاصی ندارن.اون فکر میکرد روابط افراد با همدیگه مربوط به حیطه شخصی اونهاست و هیچ کس جز خودشون نمیتونن به همدیگه کمک کنن.پس هیچ کمکی نمیتونست به من بکنه.تلاشش بیشتر در جهت جلب توجه من به موضوعات سکسی بود.فکر میکرد این راهکار محسوب میشه.خسته شدم از متقاعد کردنش برای پذیرفتن و خوندن این کتابها.تصمیم گرفته بودم یه طرفه مشکل رو حل کنم.هرچند تا حد زیادی هم فکر میکردم مشکل فقط منم.اون نباید کاری انجام بده.اون خیلی هم خوبه.داره بر اساس طبیعت مردونه اش رفتار میکنه و این منم که باید راهی برای حل مشکل پیدا کنم.امیر تنها کمکی که میکرد محبت کردن بود .اون هم به شیوه خودش نه اونجوری که من میخواستم. خوب یادم هست علاقه زیادی داشت برای اینکه به فروشگاههای لباس زیر فروشی بریم و با حساسیت ست های مختلفی رو انتخاب میکرد و میخرید.اون روزها هنوز اینقدر احساس راحتی نمی کردم که بخوام از پوشیدن لباسهای سکسی لذتی ببرم.بیشتر برام حالت شکنجه داشت.علاوه بر اینکه تمام واکنش امیر وقتی که من اونها رو میپوشیدم این بود که"خیلی قشنگه".
بعضی روزها از دانشگاه که بر میگشتم.دوش میگرفتم.لباس زیبایی می پوشیدم.موهامو درست میکردم.آرایش می کردم و منتظر برگشتنش می شدم.وقتی بر میگشت منو می بوسید و میگفت:"حیف نیست این همه وقت میزاری برای آرایش کردن.؟من تورو همینجوری دوست دارم.مهم نیست چی میپوشی یا چچوری آرایش میکنی" و هیچ وقت نفهمید که چقدر شنیدن این حرفها برای دخترکی 20 ساله که توجه همسرش رو میخواست سخت بود.این موضوع عادتی رو در من ایجاد کرده بود.لباس های زیبا و آرایش کردن رو برای خودم انجام می دادم.گاهی نیم ساعت در آینه می ایستادم و به خودم نگاه می کردم و غرق در لذت میشدم و شدیدا از لحاظ جنسی تحریک.هر وقت میدونستم احتمالا امیر اون شب سکس میخواد از قبل خودمو اینجوری آماده میکردم.ایستادن توی آینه و پوشیدن لباسهای زیبا باعث شده بود با بدنم آشتی کنم.دوستش داشتم و کم کم داشتم ازش لذت میبردم.گاهی ناخودآگاه دست میکشدم روی گردنم،روی سینه هام و یا روی پاهام و حس فوق العاده ای از خواستن بهم دست میداد.سعی میکردم لباسهای باز بپوشم.یقه لباسهام اینقدر باز بود که همیشه خط سینه ام پیدا بود.این لباسها رو دوست داشتم.حتی اگه امیر اصلا متوجه نمیشد یا اگر هم می شد به روی من نمی اورد.لباسها به طرز جالبی شده بودن محرک جنسی من.

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

نا اميد از بدنم

اون  روز نمی دونستم که اسم این حسم ارگاسم است.فقط یه حس جدید بود که فکر میکردم  احتمالا چون خیلی هیجان زده بودم بهم دست داده. روزها بعد که کتاب میخوندم یهو به ذهنم رسید که این احتمالا همون ارگاسم بوده که در خیلی از کتابا ازش نوشتن.لذت خوبی بود.اما تا دفعه بعد که اون رو تجربه کنم خیلی طول کشید

.امیر اما کاملا بر عکس من بود.به راحتی میتونست سه یا چهار بار در روز سکس داشته باشه.روزهای جمعه که خونه بودیم از اول هفته استرس داشتم.چون تو روزهای تعطیل گاهی 3بار میخواست سکس داشته باشیم.من هم هیچ مقاومتی نمیکردم.بلد نبودم که میتونم بگم نه.فکر میکردم اگر مقاومت کنم از من ناراحت میشه یا من میشم یه همسر بد که به خواسته های شوهرش توجهی نمی کنه.اما با این حال فهمیدن عدم تمابل من کار سختی نبود.بدنی که مدام منقبض بود.واژنی که اصلا ترشح نداشت و خیس نمیشد.صورتی که مدام به خاطر درد به هم میپیچید.امیر می دید اینها رو .میفهمید نمیخوام.اما هیچ کاری نمیکرد.به خودش حق می داد که نتونه کنترل کنه خودشو.و اینکه منم هیچ مقاومتی نمی کردم این توقع رو بیشتر کرده بود.

اعتماد به نفسی در مورد سکس نداشتم.فکر میکردم بدترین ادم دنیا در زمینه سکس محسوب میشم.امیر هیچ وقت تعریفی نمیکرد.همیشه بعد از ارضا شدن بوسه ای رو پیشونیم می زد و در آغوشم میگرفت و میخوابید.

کم کم نه تنها تعریفی نمیگرفتم.بلکه مدام در حال سرکوفت شنیدن بودم.البته همه در قالب مسخره بازی و شوخی.بیشترین حرفی که امیر میزد این بود که "من آخرش مجبور میشم یه زن دیگه بگیرم"یا اینکه " تو که هیچوقت نمیخوای...همیشه منم که باید بخوام سکس داشته باشیم"..تمام این شوخی و متلک ها شده بود مایه عذاب من و خودش یه دلیل مضاعف برای عدم تمایل من به سکس و ترس از رابطه.

ار هر 10 بار یک بار ارگاسم رو تجربه می کردم.کاملا اتفاقی.نمی فهمیدم چرا این بار به دفعات قبلی فرق میکنه.هیچ شناختی نداشتم از بدنم.از اینکه در چه پوزیشنی بیشتر لذت میبرم.از اینکه چه کارهایی برام لذت بخشه.و همین روز به روز من رو نا امید تر میکرد.

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

کشف اوج لذت

این فرایند ادامه داشت و من حسی زیبا رو تجربه میکردم.لذتی عالی داشت.اما معمولا خیلی سریع حس خواستنم فروکش میکرد.دلم میخواست میتونستم پا به پای امیر پیش برم اما همیشه بعد از 10 دقیقه یا یک ربع من دیگه هیچ تمایلی نداشتم.
اون روزها اوضاع روحی خوبی نداشتم.اگرچه سکس داشت به جاهای خوبی میرفت اما فشارهای امیر روز به روز بیشتر میشد.اینجا نرو.اونجا نرو.با کی بودی؟با کی حرف زدی؟فلانی کیه؟....و من دیگه داشتم به مرز جنون نزدیک میشدم.یه روزکه خونه بودم دم پنجره ایستاده بودم  و بیرون رو تماشا میکردم که یهو به ذهنم رسید باید تمومش کنم.همین الان از اینجا میپرم پایین و تموم میشه....از خودم ترسیدم.از خودم و ضعفم بدم اومد.و به خود گفتم هیچ چیز و هیچکس ارزش نداره که من رو از لذت بردن از زندگی محروم کنه...و اون اولین و آخرین باری بود که به خودکشی فکر کردم.شب که چراغها خاموش بود.به امیر گفتم.گفتم ببین با من چی کردی که به چی فکر کردم.کمی با تعجب به من نگاه کرد.هیچی نگفت.فردا صبح من و بوسید و گفت میدونی تازه فهمیدم با اسیر کردنت بیشتر از دستت میدم....و همه چی همونجا تموم شد.دیگه از هیچ گیر دادن بی دلیلی خبری نبود.اگرچه هیچوقت من و امیر نتونستیم در مورد غیرت داشتن اون با هم کنار بیایم.
..
8 ماه از عروسی میگذشت.رفته بودیم مسافرت.روزهای خوبی بود و من پر از عشق بودم.شب توی هتل کنار هم دراز کشیده بودیم.امیر شروع کرد به عشقبازی و من هم خیلی هیجان زده بودم.کم کم امیر که روی من خوابیده بود رفت پایین.پتو رو کشیده بود روی سرش و من چیزی نمیدیدم.کم کم حس کردم داره با زبونش لای پاهامو لیس میزنه....داشتم از هیجان دیونه میشدم.خیلی احساس جالبی بود.ضربان قلبم داشت با سرعت بالا میرفت.مدام حس میکردم داره زیرم خیس میشه. ...و یه لحظه تمام تنم شروع به لرزیدن کردن.قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد.و یک هو انگار تمام انرژیمو تخلیه کرده باشن بی حس شدم.....و من برای بار اول ارگاسم رو تجربه کردم