۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

دوست بودیم


این بار خودم پیشنهاد دادم.یعنی راستش این بود که تو جمعهای دوستانه چند باری گفته بود که برام دوست دختر پیدا کنید.یه بار بهش گفتم از دوست دختر چی میخوای؟دنبال یه رابطه همیشگی هستی؟گفت نه خیلی فرقی نمی کنه.گفتم اگه با رابطه موقتی مشکلی نداری یکی رو برات پیدا کردم.با خوشحالی پرسید کی؟گفتم خودم.خیلی تعجب کرده بود.شوکه شده بود.ولی خب استقبال کرد.گفت رابطه ما تو دوستی خیلی خوب بوده پس حتما بازم میتونه خوب باشه.راست میگفت دوستای خوبی برای هم بودیم.دردل میکردیم.اون برای من من برای اون.ولی از من خیلی کوچیکتر بود.یه کم نگران این موضوع بودم.به هرحال اولین قرارمون رو دیگه بیرون نرفتیم.بهش گفتم اینقدر همدیگر رو بیرون دیدیم و میشناسیم که نیازی نباشه.پس رفتم خونه اش.یه نیم روز کامل .از صب تا حدودای عصر.یه لباس کاملا باز پوشیده بودم و اونم هیجانشو اصلا مخفی نمی کرد.با این حال یکی دوساعتی حتی نزدیک هم نمیشستیم.سیگار کشیدیم.شیرینی خوردیم.موزیک گوش کردیم.حرف زدیم.و بالاخره اومد نشست کنارم.بغلم کرد.خیلی آروم و بدون اینکه همو نگاه کنیم.سرمو خم کردم عقب.لبهامو بوسید.چند دقیقه ای همینجوری بودیم.و بعد دوباره فاصله گرفتیم.رفت نشست رو تختش و شروع کرد به حرف زدن.وسط حرف زدن پاشدم رفتم تو بغلش نشستم و اجازه ندادم حرف بزنه.دیگه اینقدر هردومون تحریک شده بودیم که حرف زدنی در کار نبود.برام جالب بود با اینکه سن کمی داشت ولی سکس رو نسبتا خوب بلد بود.البته مدام میگفت تو خیلی بهتر میدونی باید چی کار کنی و منم هی میگفتم تو هم خوب بلدی.سکس خوبی بود.آروم و خیلی ملایم.کلا اونجا همه چی آروم بود.چه اونروز و چه دفعات بعد.خونه اش همیشه برام آرامش داشت.به بار از دست امیر به شدت عصبانی بودم.دعوای بدی کرده بودیم.از خونه زدم بیرون و به این دوست زنگ زدم.گفتم میخوام بیام اونجا.رفتم.اولین بار بود شب پیشش بودم.رفتم و تا رسیدیم تو بغلش زار زار اشک ریختم.دو ساعتی اونجا بودم و با همون حال هم با هم سکس داشتیم و چون هوا تاریک بود و شب بود یه خاطره خاص شد.دو ماه گذشت.یه بار سر یه موضوع خیلی مسخره با هم قهر کردیم.و اون گفت که دیگه میخواد تمومش کنه.گفتم باشه.تموم شد.ولی دیگه آشتی هم کرده بودیم.چند وقت بعد بهم گفت عاشق شده.و برام تعریف کرد.حسم وقتی داشت تعریف میکرد نمیدونم چی بود.هم عصبانی بودم هم خوشحال.و دیگه رابطه امون فقط دوستی بود.دوستهایی که با هم دردل میکردن.هیچوقت نفهمیدم این رابطه ها چی بهم میدادن.هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چی بود که منو میکشید به سمت نفر بعدی.

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

سرگردانی

رابطه قبلی رابطه ای بود که دوست داشتم.اونجا،خونه اون دوست شده بود پناهگاه من.زمانهایی که با هم بودیم لذت بخش و پر از آرامش بود.اما کم کم داشت از من فاصله می گرفت.فاصله دیدنهامون زیاد شده بود و اون همش بهونه کار می اورد که وقت نداره و سرش شلوغه.به روز بهش گفتم اگه منو نمیخوای راحت بگو .دیگه این همه فرار کردن نداره.گفت مسئله اینه که نمیدونم میخوام یا نه.عذاب وجدان دارم.بهش گفتم پس من باید برم.و تموم شد.هرچند مطمئن بودم عذاب وجدان بهونه بود.اون از وابستگی من ترسیده بود.در حالیکه من مدتها بود دیگه هیچ عشقی رو تجربه نمی کردم.روابطم گذرا بود.یکی دوروز خیلی سخت گذشت.ناراحت بودم و دلم میخواست گریه کنم اما تو خونه نمی شد و همین آزارم می داد.بهرحال اون رابطه هم گذشت و من و اون دوست بازهم دوست موندیم.و چند وقت بعد با زهم با هم ناهار خوردیم و چند وقت بعدترهم کافه رفتیم.اما دیگه اون رابطه قبلی حاکم نبود.
در عرض یک ماه از تموم شدن اون دوستی،دو رابطه کاملا موقتی داشتم.دو بار سکس با دو آدمی که برای بار اول می دیدمشون .هرچند که مدتها بود می شناختمشون.هر دوشون تهران نبودن و در مسافرتهایی که به تهران اومده بودن قرار گذاشتیم و همو دیدیدم.سکس یک بار بود اما خوب بود.نمیشه گفت عالی ولی خوب بود.
الان که فکر میکنم نمی فهمم دلیل اون روابط چی بود.به هیچی فکر نمی کردم.وقتی یکی پیشنهاد میداد اگه به نظرم ادم خوشایندی بود قبول میکردم.نمی دونم چی میخواستم ولی احتمالا توجه و تعریف و تمجید این آدمها بیشترین چیزی بود که دنبالش بودم.
اما چیزی که بهش دقت نمی کردم این بود که بهر حال اومدن این آدمها توی زندگی من و بعد هم تموم شدن رابطه بهر دلیلی باعث می شد من چند روزی حسابی اذیت بشم و قطعا این همه فشار روحی اثرات خوبی نداره.
هر دو نفر اونها میخواستن رابطه ادامه داشته باشه اما برای من با همون یکی بار تموم شده بود.و دیگه نخواستم که ببینمشون.ولی همش دنبال یه آدم جدید می گشتم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

رفتارهاي جدید

الان که فکر میکنم میبینم سرعت این اتفاقها اینقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد.آمدن آدمهای مختلف به زندگیم موقتا شادم می کرد و رفتنها موقتا ناراحت.اما به هر حال من هیچ مقاومتی نمی کردم.بودن یه دوست در کنارم برام به شدت لذت بخش شده بود و نمیخواستم از دستش بدم.
دوستی داشتم که جند سالی بود دورادور همدیگه رو می شناختیم.هم خودش و هم همسرش رو.هر از گاهی با ایمیل یا چت سراغی از هم میگرفتیم.باز هم نمیدونم چجوری ،واقعا نمیدونم چجوری ،اما در همین ماهها صحبت کردنهای ما بیشتر شد.کمی من از زندگیم بیشترگفتم و کمی اون.و اینکه سکس خوبی با همسرش ندارن.این حرف زدنها و دردل کردنها یک ماهی طول کشید.یه روز ناهار من رو دعوت کرد.قبول کردم.خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم.ناهار لذت بخشی بود.کلی حرف زدیم و از خاطرات سالهای قبل گفتیم و از حال و روز الان.
اون قرار تبدیل شد به یک قرار دیگه و یه ناهار دیگه.دیگه فکر کنم برای هردومون واضح بود که میخوایم با هم باشیم.من سعی میکردم به همسرش فکر نکنم چون اینجوری عذاب وجدان میومد سراغم.البته اگه نخوایم دروغ بگم باید بگم یه حس کاملا موقتی بود.
یه شب برای کاری رفته بودم جایی که میدونستم نزدیک خونه اونهاست.اس ام اس زدم که اگه میتونه بیاد بیرون و چند دقیقه ای با هم توی ماشین باشیم.سریع اومد.رفتیم یه جای تاریک ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن.20 دقیقه ای گذشته بود و دیگه  هم من و هم اون باید می رفتیم.تو این مدت فقط خیلی کوتاه دستمو گرفته بود.داشتیم حدافظی میکردیم که من خیلی بی مقدمه لبهاشو بوسیدم.چند ثانیه ای طول کشید.سریع رفتم عقب و عذرخواهی کردم.گفتم نمیدونم میخواستی یا نه ولی اگه نه منو ببخش.
لبخند زد.خدافظی کرد و رفت.چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت کارت فوق العاده بود.خیلی دوست داشتنی.من هم حسابی خوشحال شده بودم.برای خودمم لذت بخش بود.و این شروع رابطه ما بود.بعد از اون برای اولین بار منو به خونشون دعوت کرد.یه روز ظهر که همسرش سر کار بود..رفتم اون روز رابطه کاملا دوستانه بود.هیچکدوممون عجله ای برای سکس نداشتیم.یه ساعتی فقط حرف زدیم و بعد کم کم نزدیکتر نشستیم و بعد از چند دقیقه در حال بوسیدن هم بودیم.عالی می بوسید.جالب بود و جدید.بوسه هایی که طولانی نبود اما عمیق بود و من تا به حال تجربه نکرده بودم.عشقبازی محدود به دست کشیدن رو سینه ها و در اوردن فقط بلوز بود.تا همین حد تموم شد.
چند روزی گذشت و تو این مدت به شدت مهربون بود.گاهی روی چت یا با زنگ زدن حالمو می پرسید.و من داشتم به این کارها عادت می کردم.باز هم توی موقعیتی که همسرش نبود رفتیم خونشون.و این بار یه سکس خیلی خوب داشتیم.کاملا همراه بودیم و  یه مهربونی فوق العاده تو سکس داشت.من با اینکه خیلی تحریک شده بودم و حسابی داشتم لذت می بردم اما به هر حال ارگاسم نشدم.البته بهش نگفتم.دوست نداشتم ناراحتش کنم.پس کاری کردم باور کنه ارگاسم شدم.و واکنشش خیلی برام جدید بود.به محص اینکه من در ظاهر ارگاسم شدم بهم گفت هیچکاری نکن.دراز بکش تو بغلم.اروم باش.استراحت کن.و این آرامش زیادی بهم داد.چند دقیقه که گذشت دوباره شروع کردیم تا اون هم ارگاسم شد.و هر دومون حسابی از رابطه ای که داشتیم راضی بودیم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

آتش عشق قدیمی


به بهانه ماموریت کاری با هم رفتیم سفر.فقط یک شب.ولی خوب عالی بود.ارامشی رو تجربه میکردیم که قبل از اون نبود.اما همون باعث شد همه چی تموم بشه.نمیدونم چرا.هیچ وقت نفهمیدم دلیلش چی بود.اما از وقتی برگشتیم دیگه نخواستم ببینمش.جرات گفتنشو هم نداشتم.اول طفره میرفتم تا اینکه بالاخره گفتم.البته نه حقیقت رو.فقط یه بهونه های الکی اوردم و همه چی رو تموم کردم.دوستانه البته.هدیه ای هم برام گرفته بود.الان که فکرشو میکنم میبینم از وابستگیش ترسیده بودم.دوستم داشت و به دلیل همین دوست داشتن زیاد تر از اونچیزی که من میخواستم داشت وارد زندگیم میشد.پس باید تموم میکردم.شاید هم ازش خسته بود...نمیدونم..نمیخوام خودمو توجیه کنم بهر حال.
همین روزها بود که اون رفیق قدیمی ..عشق اول..بازهم به تهران اومد.قرار گذاشتیم برای ناهار..از صب رفتیم بیرون.کمی خرید و بعد هم دربند به قصد ناهار خوردن.ناهار که خوردیم گفت بریم.گفتم ولی من تا 2 ساعت دیگه وقت دارم..تو هم که همینو گفتی..گفت میدونم ولی بریم.اگه میتونی منو تا خونه قدیمی برسون.قبول کردم ...نیم ساعت بعد نزدیک خونشون بودیم.گفتم میخوای بری؟سکوت کرد...سرشو پایین انداخت و گفت من خونه تنهام..باید یه سری وسایل جمع کنم و ببرم.اگه می خوای بیا بالا..گفتم باشه میام تا تو کاراتو میکنی کمی حرف میزنیم....هیچ فکر دیگه ای هم به ذهنم خطور نکرد....اون دوست دختر داشت و من اینو میدونستم.و میدونستم علیرغم علاقه مون هیچ وقت نوع رابطه امون جوری نبوده که الان لازم باشه نگران باشم.رفتم.مانتو و روسری رو در اوردم و بهش گفتم تو به کارت برس.من همینجا میشینم.چند دقیقه ای با وسایلش ور رفت.بعد اومد نشست کنارم..و من هنوز باورم نمیشد اینقدر بهم نزدیکیم.اروم گفت آرام،می تونم بغلت کنم؟ من نمیتونستم سرمو بلند کنم...دستاشو اورد دور کمرم..و من هنوز ساکت بودم....لبهاش رو به صورتم نزدیک که کرد دیگه نتونستم تحمل کنم...به طرز فوق العاده ای می بوسیدمش...شروع کرد به دراوردن لباسم...من اما بلند شدم..گفتم نمیتونم..اینجوری نمیشه...من اصلا فکرشو نمیکردم ..آمادگیشو ندارم..گفت میدونم ولی هردومون بارها این لحظه رو تصور کردیم .گفت تورخدا من میخوام ببینمت..بدون لباس..لخت لخت......و بعد بازم اروم بغلم کرد.و همه چی ادامه پیدا کرد....لباسامو که در اورد نگاهش پر از محبت بود ..من سرشار از هیجان عاطفی شده بود بیشتر تا تحریک جنسی...بلندم کرد و برد روی تخت ... و همه چی خیلی سریع تموم شد...و من برای اولین بار بهش گفتم دوستت دارم و اون لبهامو بوسید و چشمهامو و لی هیچی نگفت...
دیر شده بود و من باید می رفتم...به سرعت لباس پوشیدم.اشک مجال نمی داد....از تصور اینکه دوباره باید خدافظی میکردم و اینکه ممکن بود دیگه همو نبینیم(داشت از ایران می رفت)ر حال انفجار بودم.از پشت بغلم کرد و گفت تو این لحظه قشنگ چرا داری گریه میکنی؟گفت نمیدونم(و دروغ میگفتم) و رفتم....
همه چی همونجا تموم شد.بهش ایمیل زدم و گفتم یکی از بهترین روزهای زندگیم بود و اینکه فهمیدم چقدر تو توی زندگیم مهم بودی.
و اون در جوابش گفت ممنون.برای منم عالی بود فقط اینکه من زیاد حس خوبی ندارم....نباید اینکار رو می کردیم ...من الان فهمیدم چقدر دوست دخترم رو دوست دارم و نباید بهش خیانت میکردم.
و من و اون همه سعیمون رو کردیم تا اونروز رو فراموش کنیم و دوباره بشیم همون دوستای سابق..خیلی طول کشید اما بالاخره شد....ولی من هیچ وقت فراموش نکردم و تمام اون لحظات رو کاملا به یاد می یارم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

و دیگری


چند روز از اون ماجرا گذشت.یادم نیست.شاید یک ماه.شاید کمتر.با یکی توی چت آشنا شده بودم.که چند باری هم زنگ زده بود.از لحنش خوشم میومد.شوخ بود و سرحال.از من چند سالی بزرگتر بود و سالها بود ازدواج کرده بود و بچه داشت.هر بار زنگ میزد نیم ساعتی حرف میزدیم اما هر دفعه پیشنهاد میداد که ببینیم من طفره می رفتم.میگفت قراره با هم دوست باشیم و منم می گفتم من به دوستی معمولی اعتقاد ندارم.یعنی نمیتونم باشم.برای همین می ترسیدم ببینمش.این درخواست کردن اون و رد کردن من 5-6 بار اتفاق افتاد. یک ماهی از وقتی باهاش حرف میزدم میگذشت.حرف زدنش رو دوست داشتم.نمی فهمیدم زمان چجوری میگذره.دوست داشتم ببینمش اما میترسیدم.نمی شناختمش.نمیدونستم میشه بهش اعتماد کرد یا نه.از اون مهمتر نمیدونستم خودم چی کار می کنم.
یه روز بعد از ظهر زنگ زد.میدونست معمولا با مترو از سرکار برمیگردم.زنگ زد و گفت توی ایستگاه ایستادم و منتظرم.دیگه نتونستم رد کنم.خوشحالم شده بودم.رفتیم یه کافه نشسیتم و یه چیزی خوردیم.خیلی جالب بود.نه تیپ خوبی داشت و نه قیافه جذابی.اما دوست داشتنی بود.گفت بازم همو می بینیم؟گفتم نمیدونم .اما اون قرارها تکرار شد.دو سه بار دیگه هم رفتیم بیرون.ناهار،عصرونه،شام.ولی دیگه رابطه امون عوض شده بود.از گرفتن دست شروع شده بود و بوسه روی لب و دیگه گاه گداری تو ماشین اورال سکس هم داشتیم.برام خوشایند بود.اون همیشه ارگاسم هم میشد اما من نه.من میخواستم سکس داشته باشیم.اما دیگه جرات نمی کردم کسی رو به خونه راه بدم.اونم شرایطشو نداشت.پس همه چی در حد ماشین و پارک باقی می موند.اما یه بار رفتیم پارک جنگلی.هردومون به شدت نیاز داشتیم.هوا رو به تاریکی بود.رفتیم یه جای پرت.امیدوار بودیم کسی مارو نبینه.صندلی ماشین رو خوابوندیم .از اورال سکس شروع شد و بعد هم یه سکس کامل با همه کارهایی که در حد ماشین می شد انجام داد.خوب بود.شاید عالی بود.فکر کنم مهمترین جذابیتش به خاطر استرس بود که کسی نیاد.سریع شلوارامون پوشیدیم و راه افتادیم.هردومون خوشحال بودیم.خوش گذشته بود.
دیگه وقتی میرفتم خونه حالم بد نبود.به شدت خوش اخلاق شده بودم.مهربون و با صبر و تحمل.هر وقت ناراحت بودم یا حالم خوش نبود اون بودش.بهش اس می زدم و اونم همدردی می کرد.تا اینکه قرار گذاشتیم با هم بریم سفر.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

خودم را نمی فهمیدم

تصمیمو گرفتم.بهش زنگ زدم و گفتم فردا خونه تنهام .بیا منتظرتم.گفت
مطمئنی؟گفتم اره مشکلی نیست.
ولی دروغ میگفتم.اصلا مطمئن نبودم.کلی هم شک داشتم.ولی اصلا نیمخواستم
فکر کنم.نمیخواستم فکر کنم چه اتفاق می افته ..فکر کنم اگه امیر اتفاقی
بیاد خونه یا اگه یکی از همسایه ها چیزی بگه یا اگه این ادم که نمیشناسمش
بلایی سرم بیاره چی میشه..به هیچکدومش نمیخواستم فکر کنم.فقط به این فکر
کردم که من میخوام یه حسی رو تجربه کنم..یه آدمی به جز امیر رو..یه مرد
جدید..
فردا شد.سکسی ترین لباس ممکن رو پوشیدم.با موهای درست کرده و آرایش کامل.
منتظر شدم.استرس اون کمتر از من نبود.ده بار زنگ زد که یهوقت نیاد
شوهرت..یه وقت همسایه ها نبینن و هزارتا چیز دیگه.
از در که اومد تو بغلم کرد و بوسید.سریع جدا شدم.گفتم بشین و رفتم
نوشیدنی ریختم.با خودم فکر کردم چرا اینجوری شدم؟چرا هیچ اتفاقی وقتی منو
بوسید نیوفتاد؟چرا لذت بخش نبود؟بیخیال شدم
اومدم نشستم که یه چیزی بخوریم ولی اون اینقدر استرس داشت که نفسش بند
اومده بود.یه کم اروم شد.اومد بغلم کرد و روی مبل دراز کشیدیم.دست می
کشید روی بدنم ولی من هیچی احساس نمی کردم.دستشو اروم برد و بند تاپم که
پشت گردنم بسته بودم رو باز کرد.اروم سوتینمو باز کرد ولی من انگار نه
انگار.تحریک نمی شدم و نمی فهمیدم چرا.حتی وقتی شروع کرد به لیس زدن.حتی
وقتی من شروع کردم به ساک زدن.هیچ اتفاقی نمیوفتاد.شروع کردم به فیلم
بازی کردن.تا تهش رو رفتم و حتی ارگاسم رو هم نقش بازی کردم.همه چی در
عرض 20 دقیقه تموم شد.گفت خوب بود؟گفتم اره خیلی...دروغ میگفتم فقط برای
اینکه زودتر بره.بهش گفتم نگرانم و اینکه لطفا برو.اونم موافق
بود..رفت...از اومدن تا رفتنش نیم ساعت طول کشید.
هر چی فکر میکردم بیشتر گیح میشدم.اون روز توی ماشین من تا مرز ارگاسم
پیش رفته بودم ولی امروز حتی در حد ابتدایی هم تحریک نشده بودم.تنها
دلیلی که به ذهنم رسید استرس بود.استرس زیادی که چون تو خونه بودم داشتم.
اون ولی خیلی خوب بود.زنگ زد که عالی بود.بیش از حد تصور بودی. و من اصلا
فکر نمیکردم اینقدر خوب باشیم. و من فقط با لبخند حماقت آمیز جوابشو می
دادم که اره خیلی خوب بود.
رفتم حموم.چند شامپوی مختلف استفاده کردم.همش فکر می کردم بدنم بو گرفته
و از بین نمیره.تموم خونه رو خوشبو کننده زدم.تا شب که امیر برگرده از
استرس داشتم می مردم.همش منتظر بودم یه چیزی بگه.بعد از شام بغلش
کردم.نمیدونم چرا به نظرم دوست داشتنی تر شده بود.بوسیدمش و اون شب بعد
از مدتها من یه سکس عالی رو تجربه کردم.
از فردا هر وقت اون زنگ میزد که قرار بزاره به یه دلیلی طفره رفتم. و در
نهایت بهش گفتم من به این نتیجه رسیدم که نباید اینکارو میکردم.و دیگه
نمیخوام تکرار بشه.قبول کرد و گفت تصمیم درستی گرفتم.و خیلی دوستانه
خداحافظی کردیم.
اما من میدونستم بازم دارم دروغ میگم.هم به اون.هم به خودم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

اولين بار

تصمیم عجیبی گرفته بودم.احساس میکردم تجربه نکردم و جای یه چیزایی توی زندگیم خالیه.احساس میکردم خاطره ندارم که برای بچه هام تعریف کنم.احساس می کردم ماجرا ندارم تا با فکر کردن بهشون لبخند بزنم یا گریه کنم..تصمیم گرفته بودم تجربه کنم.و دقیقا زمانی که با خودم فکر کردم میتونم یه مرد جدید رو توی زندگیم راه بدم با کسی آشنا شدم.آشنا که نه.چند باری روی مسنجر پی ام گذاشته بود و من جواب نداده بودم.هر چی هم فکر می کردم از کجا روی لیست من اد شده یادم نبود.اون شب وقتی پی ام داد جواب دادم.و شروع کردیم به حرف زدن.ایران زندگی نمی کرد.ولی داشت میومد ایران.مثل من خیلی زود ازدواج کرده بود.و همیشه وفادار به همسرش.اما خسته بود.میگفت میخوام با یه ادم جدید آشنا بشم.توی اینترنت تا جایی که میتونست از من اطلاعات پیدا کرده بود .دوساعتی چت کردیم.بعد اصرار کرد زنگ بزنه.من اون شب تنها بودم.قبول کردم.زنگ زد و سه ساعت تمام حرف زدیم.صداشو دوست داشتم.آروم بود و مهربون.با کمی صحبت فهیمدیم چند دوست مشترک هم داریم.و این قضیه رو جالبتر کرد.گفت که چند روز دیگه میاد ایران و دو سه هفته ای هست و اگه قبول کنم همو ببینیم.گفتم باید فکر کنم.

فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم.هیچ شناختی ازش نداشتم.حتی نسبت به اسم و فامیلیش هم مطمئن نبودم اما ازش نمی ترسیدم.روزی که داشت راه میوفتاد دوباره زنگ زد و گفت چی کار میکنم.گفتم باشه ببینیم همو.خوشحال شد و قرار شد هر وقت تونست خبر بده.

به هرحال قرار گذاشتیم.رفتم دنبالش .سوار ماشین که شد گفت به مراتب از عکست خوشگلتری و من لبخند زدم. رفتیم ناهار خوردیم.آدم جالب و دوست داشتنی بود.توی ماشین و در راه برگشت دستمو گرفت و شروع به نوازش کرد.کم کم دستشو گذاشت روی پام.نفسم تند شده بود.ماشین رو درست نمیتونستم کنترل کنم.دستشو که گذاشت لای پام آهم بلند شد.گفت یه جا وایسم تا تصادف نکنیم .یه جای خلوت پیدا کردم.و ایستادم .نفس نفس می زدم.دستشو برد توی یقه لباسم و من تقربا داشتم فریاد میزدم.با تعجب نگاه می کرد و میگفت فکر نمی کردم اینقدر هات باشی.من هنوز کاری نکردم.ترسیده بود.میگفت ما اگه باهم باشیم من نمی تونم برای تو کاری بکنم.تو هیجانت از من خیلی بیشتره.بهش گفتم هنوز اصلا معلوم نیست باهم باشیم یا نه.پس بهش فکر نکن.

کمی عشق بازی کردیم و بعدش خداحافظی.گفتم هنوز تصمیمی نگرفتم و نمیدونم چی کار میخوام بکنم.ولی بهش خبر میدم.اومدم خونه.حال خوبی داشتم.پر انرژی بودم و احساس شادابی می کردم.تا به حال اینهمه تحریک نشده بودم.با اینکه ارگاسمی در کار نبود اما خیلی لذت برده بودم.و هنوز نمیدونستم میخوام چی کار کنم.