۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

دوست بودیم


این بار خودم پیشنهاد دادم.یعنی راستش این بود که تو جمعهای دوستانه چند باری گفته بود که برام دوست دختر پیدا کنید.یه بار بهش گفتم از دوست دختر چی میخوای؟دنبال یه رابطه همیشگی هستی؟گفت نه خیلی فرقی نمی کنه.گفتم اگه با رابطه موقتی مشکلی نداری یکی رو برات پیدا کردم.با خوشحالی پرسید کی؟گفتم خودم.خیلی تعجب کرده بود.شوکه شده بود.ولی خب استقبال کرد.گفت رابطه ما تو دوستی خیلی خوب بوده پس حتما بازم میتونه خوب باشه.راست میگفت دوستای خوبی برای هم بودیم.دردل میکردیم.اون برای من من برای اون.ولی از من خیلی کوچیکتر بود.یه کم نگران این موضوع بودم.به هرحال اولین قرارمون رو دیگه بیرون نرفتیم.بهش گفتم اینقدر همدیگر رو بیرون دیدیم و میشناسیم که نیازی نباشه.پس رفتم خونه اش.یه نیم روز کامل .از صب تا حدودای عصر.یه لباس کاملا باز پوشیده بودم و اونم هیجانشو اصلا مخفی نمی کرد.با این حال یکی دوساعتی حتی نزدیک هم نمیشستیم.سیگار کشیدیم.شیرینی خوردیم.موزیک گوش کردیم.حرف زدیم.و بالاخره اومد نشست کنارم.بغلم کرد.خیلی آروم و بدون اینکه همو نگاه کنیم.سرمو خم کردم عقب.لبهامو بوسید.چند دقیقه ای همینجوری بودیم.و بعد دوباره فاصله گرفتیم.رفت نشست رو تختش و شروع کرد به حرف زدن.وسط حرف زدن پاشدم رفتم تو بغلش نشستم و اجازه ندادم حرف بزنه.دیگه اینقدر هردومون تحریک شده بودیم که حرف زدنی در کار نبود.برام جالب بود با اینکه سن کمی داشت ولی سکس رو نسبتا خوب بلد بود.البته مدام میگفت تو خیلی بهتر میدونی باید چی کار کنی و منم هی میگفتم تو هم خوب بلدی.سکس خوبی بود.آروم و خیلی ملایم.کلا اونجا همه چی آروم بود.چه اونروز و چه دفعات بعد.خونه اش همیشه برام آرامش داشت.به بار از دست امیر به شدت عصبانی بودم.دعوای بدی کرده بودیم.از خونه زدم بیرون و به این دوست زنگ زدم.گفتم میخوام بیام اونجا.رفتم.اولین بار بود شب پیشش بودم.رفتم و تا رسیدیم تو بغلش زار زار اشک ریختم.دو ساعتی اونجا بودم و با همون حال هم با هم سکس داشتیم و چون هوا تاریک بود و شب بود یه خاطره خاص شد.دو ماه گذشت.یه بار سر یه موضوع خیلی مسخره با هم قهر کردیم.و اون گفت که دیگه میخواد تمومش کنه.گفتم باشه.تموم شد.ولی دیگه آشتی هم کرده بودیم.چند وقت بعد بهم گفت عاشق شده.و برام تعریف کرد.حسم وقتی داشت تعریف میکرد نمیدونم چی بود.هم عصبانی بودم هم خوشحال.و دیگه رابطه امون فقط دوستی بود.دوستهایی که با هم دردل میکردن.هیچوقت نفهمیدم این رابطه ها چی بهم میدادن.هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چی بود که منو میکشید به سمت نفر بعدی.

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

سرگردانی

رابطه قبلی رابطه ای بود که دوست داشتم.اونجا،خونه اون دوست شده بود پناهگاه من.زمانهایی که با هم بودیم لذت بخش و پر از آرامش بود.اما کم کم داشت از من فاصله می گرفت.فاصله دیدنهامون زیاد شده بود و اون همش بهونه کار می اورد که وقت نداره و سرش شلوغه.به روز بهش گفتم اگه منو نمیخوای راحت بگو .دیگه این همه فرار کردن نداره.گفت مسئله اینه که نمیدونم میخوام یا نه.عذاب وجدان دارم.بهش گفتم پس من باید برم.و تموم شد.هرچند مطمئن بودم عذاب وجدان بهونه بود.اون از وابستگی من ترسیده بود.در حالیکه من مدتها بود دیگه هیچ عشقی رو تجربه نمی کردم.روابطم گذرا بود.یکی دوروز خیلی سخت گذشت.ناراحت بودم و دلم میخواست گریه کنم اما تو خونه نمی شد و همین آزارم می داد.بهرحال اون رابطه هم گذشت و من و اون دوست بازهم دوست موندیم.و چند وقت بعد با زهم با هم ناهار خوردیم و چند وقت بعدترهم کافه رفتیم.اما دیگه اون رابطه قبلی حاکم نبود.
در عرض یک ماه از تموم شدن اون دوستی،دو رابطه کاملا موقتی داشتم.دو بار سکس با دو آدمی که برای بار اول می دیدمشون .هرچند که مدتها بود می شناختمشون.هر دوشون تهران نبودن و در مسافرتهایی که به تهران اومده بودن قرار گذاشتیم و همو دیدیدم.سکس یک بار بود اما خوب بود.نمیشه گفت عالی ولی خوب بود.
الان که فکر میکنم نمی فهمم دلیل اون روابط چی بود.به هیچی فکر نمی کردم.وقتی یکی پیشنهاد میداد اگه به نظرم ادم خوشایندی بود قبول میکردم.نمی دونم چی میخواستم ولی احتمالا توجه و تعریف و تمجید این آدمها بیشترین چیزی بود که دنبالش بودم.
اما چیزی که بهش دقت نمی کردم این بود که بهر حال اومدن این آدمها توی زندگی من و بعد هم تموم شدن رابطه بهر دلیلی باعث می شد من چند روزی حسابی اذیت بشم و قطعا این همه فشار روحی اثرات خوبی نداره.
هر دو نفر اونها میخواستن رابطه ادامه داشته باشه اما برای من با همون یکی بار تموم شده بود.و دیگه نخواستم که ببینمشون.ولی همش دنبال یه آدم جدید می گشتم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

رفتارهاي جدید

الان که فکر میکنم میبینم سرعت این اتفاقها اینقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد.آمدن آدمهای مختلف به زندگیم موقتا شادم می کرد و رفتنها موقتا ناراحت.اما به هر حال من هیچ مقاومتی نمی کردم.بودن یه دوست در کنارم برام به شدت لذت بخش شده بود و نمیخواستم از دستش بدم.
دوستی داشتم که جند سالی بود دورادور همدیگه رو می شناختیم.هم خودش و هم همسرش رو.هر از گاهی با ایمیل یا چت سراغی از هم میگرفتیم.باز هم نمیدونم چجوری ،واقعا نمیدونم چجوری ،اما در همین ماهها صحبت کردنهای ما بیشتر شد.کمی من از زندگیم بیشترگفتم و کمی اون.و اینکه سکس خوبی با همسرش ندارن.این حرف زدنها و دردل کردنها یک ماهی طول کشید.یه روز ناهار من رو دعوت کرد.قبول کردم.خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم.ناهار لذت بخشی بود.کلی حرف زدیم و از خاطرات سالهای قبل گفتیم و از حال و روز الان.
اون قرار تبدیل شد به یک قرار دیگه و یه ناهار دیگه.دیگه فکر کنم برای هردومون واضح بود که میخوایم با هم باشیم.من سعی میکردم به همسرش فکر نکنم چون اینجوری عذاب وجدان میومد سراغم.البته اگه نخوایم دروغ بگم باید بگم یه حس کاملا موقتی بود.
یه شب برای کاری رفته بودم جایی که میدونستم نزدیک خونه اونهاست.اس ام اس زدم که اگه میتونه بیاد بیرون و چند دقیقه ای با هم توی ماشین باشیم.سریع اومد.رفتیم یه جای تاریک ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن.20 دقیقه ای گذشته بود و دیگه  هم من و هم اون باید می رفتیم.تو این مدت فقط خیلی کوتاه دستمو گرفته بود.داشتیم حدافظی میکردیم که من خیلی بی مقدمه لبهاشو بوسیدم.چند ثانیه ای طول کشید.سریع رفتم عقب و عذرخواهی کردم.گفتم نمیدونم میخواستی یا نه ولی اگه نه منو ببخش.
لبخند زد.خدافظی کرد و رفت.چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت کارت فوق العاده بود.خیلی دوست داشتنی.من هم حسابی خوشحال شده بودم.برای خودمم لذت بخش بود.و این شروع رابطه ما بود.بعد از اون برای اولین بار منو به خونشون دعوت کرد.یه روز ظهر که همسرش سر کار بود..رفتم اون روز رابطه کاملا دوستانه بود.هیچکدوممون عجله ای برای سکس نداشتیم.یه ساعتی فقط حرف زدیم و بعد کم کم نزدیکتر نشستیم و بعد از چند دقیقه در حال بوسیدن هم بودیم.عالی می بوسید.جالب بود و جدید.بوسه هایی که طولانی نبود اما عمیق بود و من تا به حال تجربه نکرده بودم.عشقبازی محدود به دست کشیدن رو سینه ها و در اوردن فقط بلوز بود.تا همین حد تموم شد.
چند روزی گذشت و تو این مدت به شدت مهربون بود.گاهی روی چت یا با زنگ زدن حالمو می پرسید.و من داشتم به این کارها عادت می کردم.باز هم توی موقعیتی که همسرش نبود رفتیم خونشون.و این بار یه سکس خیلی خوب داشتیم.کاملا همراه بودیم و  یه مهربونی فوق العاده تو سکس داشت.من با اینکه خیلی تحریک شده بودم و حسابی داشتم لذت می بردم اما به هر حال ارگاسم نشدم.البته بهش نگفتم.دوست نداشتم ناراحتش کنم.پس کاری کردم باور کنه ارگاسم شدم.و واکنشش خیلی برام جدید بود.به محص اینکه من در ظاهر ارگاسم شدم بهم گفت هیچکاری نکن.دراز بکش تو بغلم.اروم باش.استراحت کن.و این آرامش زیادی بهم داد.چند دقیقه که گذشت دوباره شروع کردیم تا اون هم ارگاسم شد.و هر دومون حسابی از رابطه ای که داشتیم راضی بودیم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

آتش عشق قدیمی


به بهانه ماموریت کاری با هم رفتیم سفر.فقط یک شب.ولی خوب عالی بود.ارامشی رو تجربه میکردیم که قبل از اون نبود.اما همون باعث شد همه چی تموم بشه.نمیدونم چرا.هیچ وقت نفهمیدم دلیلش چی بود.اما از وقتی برگشتیم دیگه نخواستم ببینمش.جرات گفتنشو هم نداشتم.اول طفره میرفتم تا اینکه بالاخره گفتم.البته نه حقیقت رو.فقط یه بهونه های الکی اوردم و همه چی رو تموم کردم.دوستانه البته.هدیه ای هم برام گرفته بود.الان که فکرشو میکنم میبینم از وابستگیش ترسیده بودم.دوستم داشت و به دلیل همین دوست داشتن زیاد تر از اونچیزی که من میخواستم داشت وارد زندگیم میشد.پس باید تموم میکردم.شاید هم ازش خسته بود...نمیدونم..نمیخوام خودمو توجیه کنم بهر حال.
همین روزها بود که اون رفیق قدیمی ..عشق اول..بازهم به تهران اومد.قرار گذاشتیم برای ناهار..از صب رفتیم بیرون.کمی خرید و بعد هم دربند به قصد ناهار خوردن.ناهار که خوردیم گفت بریم.گفتم ولی من تا 2 ساعت دیگه وقت دارم..تو هم که همینو گفتی..گفت میدونم ولی بریم.اگه میتونی منو تا خونه قدیمی برسون.قبول کردم ...نیم ساعت بعد نزدیک خونشون بودیم.گفتم میخوای بری؟سکوت کرد...سرشو پایین انداخت و گفت من خونه تنهام..باید یه سری وسایل جمع کنم و ببرم.اگه می خوای بیا بالا..گفتم باشه میام تا تو کاراتو میکنی کمی حرف میزنیم....هیچ فکر دیگه ای هم به ذهنم خطور نکرد....اون دوست دختر داشت و من اینو میدونستم.و میدونستم علیرغم علاقه مون هیچ وقت نوع رابطه امون جوری نبوده که الان لازم باشه نگران باشم.رفتم.مانتو و روسری رو در اوردم و بهش گفتم تو به کارت برس.من همینجا میشینم.چند دقیقه ای با وسایلش ور رفت.بعد اومد نشست کنارم..و من هنوز باورم نمیشد اینقدر بهم نزدیکیم.اروم گفت آرام،می تونم بغلت کنم؟ من نمیتونستم سرمو بلند کنم...دستاشو اورد دور کمرم..و من هنوز ساکت بودم....لبهاش رو به صورتم نزدیک که کرد دیگه نتونستم تحمل کنم...به طرز فوق العاده ای می بوسیدمش...شروع کرد به دراوردن لباسم...من اما بلند شدم..گفتم نمیتونم..اینجوری نمیشه...من اصلا فکرشو نمیکردم ..آمادگیشو ندارم..گفت میدونم ولی هردومون بارها این لحظه رو تصور کردیم .گفت تورخدا من میخوام ببینمت..بدون لباس..لخت لخت......و بعد بازم اروم بغلم کرد.و همه چی ادامه پیدا کرد....لباسامو که در اورد نگاهش پر از محبت بود ..من سرشار از هیجان عاطفی شده بود بیشتر تا تحریک جنسی...بلندم کرد و برد روی تخت ... و همه چی خیلی سریع تموم شد...و من برای اولین بار بهش گفتم دوستت دارم و اون لبهامو بوسید و چشمهامو و لی هیچی نگفت...
دیر شده بود و من باید می رفتم...به سرعت لباس پوشیدم.اشک مجال نمی داد....از تصور اینکه دوباره باید خدافظی میکردم و اینکه ممکن بود دیگه همو نبینیم(داشت از ایران می رفت)ر حال انفجار بودم.از پشت بغلم کرد و گفت تو این لحظه قشنگ چرا داری گریه میکنی؟گفت نمیدونم(و دروغ میگفتم) و رفتم....
همه چی همونجا تموم شد.بهش ایمیل زدم و گفتم یکی از بهترین روزهای زندگیم بود و اینکه فهمیدم چقدر تو توی زندگیم مهم بودی.
و اون در جوابش گفت ممنون.برای منم عالی بود فقط اینکه من زیاد حس خوبی ندارم....نباید اینکار رو می کردیم ...من الان فهمیدم چقدر دوست دخترم رو دوست دارم و نباید بهش خیانت میکردم.
و من و اون همه سعیمون رو کردیم تا اونروز رو فراموش کنیم و دوباره بشیم همون دوستای سابق..خیلی طول کشید اما بالاخره شد....ولی من هیچ وقت فراموش نکردم و تمام اون لحظات رو کاملا به یاد می یارم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

و دیگری


چند روز از اون ماجرا گذشت.یادم نیست.شاید یک ماه.شاید کمتر.با یکی توی چت آشنا شده بودم.که چند باری هم زنگ زده بود.از لحنش خوشم میومد.شوخ بود و سرحال.از من چند سالی بزرگتر بود و سالها بود ازدواج کرده بود و بچه داشت.هر بار زنگ میزد نیم ساعتی حرف میزدیم اما هر دفعه پیشنهاد میداد که ببینیم من طفره می رفتم.میگفت قراره با هم دوست باشیم و منم می گفتم من به دوستی معمولی اعتقاد ندارم.یعنی نمیتونم باشم.برای همین می ترسیدم ببینمش.این درخواست کردن اون و رد کردن من 5-6 بار اتفاق افتاد. یک ماهی از وقتی باهاش حرف میزدم میگذشت.حرف زدنش رو دوست داشتم.نمی فهمیدم زمان چجوری میگذره.دوست داشتم ببینمش اما میترسیدم.نمی شناختمش.نمیدونستم میشه بهش اعتماد کرد یا نه.از اون مهمتر نمیدونستم خودم چی کار می کنم.
یه روز بعد از ظهر زنگ زد.میدونست معمولا با مترو از سرکار برمیگردم.زنگ زد و گفت توی ایستگاه ایستادم و منتظرم.دیگه نتونستم رد کنم.خوشحالم شده بودم.رفتیم یه کافه نشسیتم و یه چیزی خوردیم.خیلی جالب بود.نه تیپ خوبی داشت و نه قیافه جذابی.اما دوست داشتنی بود.گفت بازم همو می بینیم؟گفتم نمیدونم .اما اون قرارها تکرار شد.دو سه بار دیگه هم رفتیم بیرون.ناهار،عصرونه،شام.ولی دیگه رابطه امون عوض شده بود.از گرفتن دست شروع شده بود و بوسه روی لب و دیگه گاه گداری تو ماشین اورال سکس هم داشتیم.برام خوشایند بود.اون همیشه ارگاسم هم میشد اما من نه.من میخواستم سکس داشته باشیم.اما دیگه جرات نمی کردم کسی رو به خونه راه بدم.اونم شرایطشو نداشت.پس همه چی در حد ماشین و پارک باقی می موند.اما یه بار رفتیم پارک جنگلی.هردومون به شدت نیاز داشتیم.هوا رو به تاریکی بود.رفتیم یه جای پرت.امیدوار بودیم کسی مارو نبینه.صندلی ماشین رو خوابوندیم .از اورال سکس شروع شد و بعد هم یه سکس کامل با همه کارهایی که در حد ماشین می شد انجام داد.خوب بود.شاید عالی بود.فکر کنم مهمترین جذابیتش به خاطر استرس بود که کسی نیاد.سریع شلوارامون پوشیدیم و راه افتادیم.هردومون خوشحال بودیم.خوش گذشته بود.
دیگه وقتی میرفتم خونه حالم بد نبود.به شدت خوش اخلاق شده بودم.مهربون و با صبر و تحمل.هر وقت ناراحت بودم یا حالم خوش نبود اون بودش.بهش اس می زدم و اونم همدردی می کرد.تا اینکه قرار گذاشتیم با هم بریم سفر.

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

خودم را نمی فهمیدم

تصمیمو گرفتم.بهش زنگ زدم و گفتم فردا خونه تنهام .بیا منتظرتم.گفت
مطمئنی؟گفتم اره مشکلی نیست.
ولی دروغ میگفتم.اصلا مطمئن نبودم.کلی هم شک داشتم.ولی اصلا نیمخواستم
فکر کنم.نمیخواستم فکر کنم چه اتفاق می افته ..فکر کنم اگه امیر اتفاقی
بیاد خونه یا اگه یکی از همسایه ها چیزی بگه یا اگه این ادم که نمیشناسمش
بلایی سرم بیاره چی میشه..به هیچکدومش نمیخواستم فکر کنم.فقط به این فکر
کردم که من میخوام یه حسی رو تجربه کنم..یه آدمی به جز امیر رو..یه مرد
جدید..
فردا شد.سکسی ترین لباس ممکن رو پوشیدم.با موهای درست کرده و آرایش کامل.
منتظر شدم.استرس اون کمتر از من نبود.ده بار زنگ زد که یهوقت نیاد
شوهرت..یه وقت همسایه ها نبینن و هزارتا چیز دیگه.
از در که اومد تو بغلم کرد و بوسید.سریع جدا شدم.گفتم بشین و رفتم
نوشیدنی ریختم.با خودم فکر کردم چرا اینجوری شدم؟چرا هیچ اتفاقی وقتی منو
بوسید نیوفتاد؟چرا لذت بخش نبود؟بیخیال شدم
اومدم نشستم که یه چیزی بخوریم ولی اون اینقدر استرس داشت که نفسش بند
اومده بود.یه کم اروم شد.اومد بغلم کرد و روی مبل دراز کشیدیم.دست می
کشید روی بدنم ولی من هیچی احساس نمی کردم.دستشو اروم برد و بند تاپم که
پشت گردنم بسته بودم رو باز کرد.اروم سوتینمو باز کرد ولی من انگار نه
انگار.تحریک نمی شدم و نمی فهمیدم چرا.حتی وقتی شروع کرد به لیس زدن.حتی
وقتی من شروع کردم به ساک زدن.هیچ اتفاقی نمیوفتاد.شروع کردم به فیلم
بازی کردن.تا تهش رو رفتم و حتی ارگاسم رو هم نقش بازی کردم.همه چی در
عرض 20 دقیقه تموم شد.گفت خوب بود؟گفتم اره خیلی...دروغ میگفتم فقط برای
اینکه زودتر بره.بهش گفتم نگرانم و اینکه لطفا برو.اونم موافق
بود..رفت...از اومدن تا رفتنش نیم ساعت طول کشید.
هر چی فکر میکردم بیشتر گیح میشدم.اون روز توی ماشین من تا مرز ارگاسم
پیش رفته بودم ولی امروز حتی در حد ابتدایی هم تحریک نشده بودم.تنها
دلیلی که به ذهنم رسید استرس بود.استرس زیادی که چون تو خونه بودم داشتم.
اون ولی خیلی خوب بود.زنگ زد که عالی بود.بیش از حد تصور بودی. و من اصلا
فکر نمیکردم اینقدر خوب باشیم. و من فقط با لبخند حماقت آمیز جوابشو می
دادم که اره خیلی خوب بود.
رفتم حموم.چند شامپوی مختلف استفاده کردم.همش فکر می کردم بدنم بو گرفته
و از بین نمیره.تموم خونه رو خوشبو کننده زدم.تا شب که امیر برگرده از
استرس داشتم می مردم.همش منتظر بودم یه چیزی بگه.بعد از شام بغلش
کردم.نمیدونم چرا به نظرم دوست داشتنی تر شده بود.بوسیدمش و اون شب بعد
از مدتها من یه سکس عالی رو تجربه کردم.
از فردا هر وقت اون زنگ میزد که قرار بزاره به یه دلیلی طفره رفتم. و در
نهایت بهش گفتم من به این نتیجه رسیدم که نباید اینکارو میکردم.و دیگه
نمیخوام تکرار بشه.قبول کرد و گفت تصمیم درستی گرفتم.و خیلی دوستانه
خداحافظی کردیم.
اما من میدونستم بازم دارم دروغ میگم.هم به اون.هم به خودم.

۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

اولين بار

تصمیم عجیبی گرفته بودم.احساس میکردم تجربه نکردم و جای یه چیزایی توی زندگیم خالیه.احساس میکردم خاطره ندارم که برای بچه هام تعریف کنم.احساس می کردم ماجرا ندارم تا با فکر کردن بهشون لبخند بزنم یا گریه کنم..تصمیم گرفته بودم تجربه کنم.و دقیقا زمانی که با خودم فکر کردم میتونم یه مرد جدید رو توی زندگیم راه بدم با کسی آشنا شدم.آشنا که نه.چند باری روی مسنجر پی ام گذاشته بود و من جواب نداده بودم.هر چی هم فکر می کردم از کجا روی لیست من اد شده یادم نبود.اون شب وقتی پی ام داد جواب دادم.و شروع کردیم به حرف زدن.ایران زندگی نمی کرد.ولی داشت میومد ایران.مثل من خیلی زود ازدواج کرده بود.و همیشه وفادار به همسرش.اما خسته بود.میگفت میخوام با یه ادم جدید آشنا بشم.توی اینترنت تا جایی که میتونست از من اطلاعات پیدا کرده بود .دوساعتی چت کردیم.بعد اصرار کرد زنگ بزنه.من اون شب تنها بودم.قبول کردم.زنگ زد و سه ساعت تمام حرف زدیم.صداشو دوست داشتم.آروم بود و مهربون.با کمی صحبت فهیمدیم چند دوست مشترک هم داریم.و این قضیه رو جالبتر کرد.گفت که چند روز دیگه میاد ایران و دو سه هفته ای هست و اگه قبول کنم همو ببینیم.گفتم باید فکر کنم.

فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم.هیچ شناختی ازش نداشتم.حتی نسبت به اسم و فامیلیش هم مطمئن نبودم اما ازش نمی ترسیدم.روزی که داشت راه میوفتاد دوباره زنگ زد و گفت چی کار میکنم.گفتم باشه ببینیم همو.خوشحال شد و قرار شد هر وقت تونست خبر بده.

به هرحال قرار گذاشتیم.رفتم دنبالش .سوار ماشین که شد گفت به مراتب از عکست خوشگلتری و من لبخند زدم. رفتیم ناهار خوردیم.آدم جالب و دوست داشتنی بود.توی ماشین و در راه برگشت دستمو گرفت و شروع به نوازش کرد.کم کم دستشو گذاشت روی پام.نفسم تند شده بود.ماشین رو درست نمیتونستم کنترل کنم.دستشو که گذاشت لای پام آهم بلند شد.گفت یه جا وایسم تا تصادف نکنیم .یه جای خلوت پیدا کردم.و ایستادم .نفس نفس می زدم.دستشو برد توی یقه لباسم و من تقربا داشتم فریاد میزدم.با تعجب نگاه می کرد و میگفت فکر نمی کردم اینقدر هات باشی.من هنوز کاری نکردم.ترسیده بود.میگفت ما اگه باهم باشیم من نمی تونم برای تو کاری بکنم.تو هیجانت از من خیلی بیشتره.بهش گفتم هنوز اصلا معلوم نیست باهم باشیم یا نه.پس بهش فکر نکن.

کمی عشق بازی کردیم و بعدش خداحافظی.گفتم هنوز تصمیمی نگرفتم و نمیدونم چی کار میخوام بکنم.ولی بهش خبر میدم.اومدم خونه.حال خوبی داشتم.پر انرژی بودم و احساس شادابی می کردم.تا به حال اینهمه تحریک نشده بودم.با اینکه ارگاسمی در کار نبود اما خیلی لذت برده بودم.و هنوز نمیدونستم میخوام چی کار کنم.

۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

حقيقت تلخ

همین روزهای تردید و دودلی بود که عشق روزهای کودکی رو دوباره دیدم.(همان ماجرای اول)مدتها بود که با هم در تماس بودیم.گاهی ایمیل و یا چند دقیقه ای چت کردن.حال همیدگه رو میپرسیدیم و در جریان کارها و اتفاقات دور و بر قرار میگرفتیم.اونها ساکن تهران نبودند و همین فاصله باعث شده بود مدتها همدیگر رو نبینینم.همین روزها بود که گفت به تهران میاد و اگه بخوام میتونیم همدیگرو ببینم.قبول کردم.هیجان دختر 15 ساله ای رو داشتم که برای اولین بار سر قرار می رفت.

بهترین مانتو و شالی که داشتم رو پوشیدم.از اخرین باری که همدیگرو دیده بودیم 25-26 ساله بودیم و حالا از 30 هم گذشته بودواسترس داشتم که هنوز هم میتونم جذاب باشم.هنوزم دوست داشتنی هستم؟

بهرحال رفتم سر قرار.ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود و وقتی باهاش دست دادم از خوشحالی در حال پر کشیدن.ناهار خوردیم و در تمام این مدت داشتیم از کارهایی که تو این چند سال انجام داده بودیم میگفتیم.چند ساعتی گذشته بود و دیگه کم کم باید جدا میشدیم.جایی ایستادیم و کمی به هم نگاه کردیم.کم کم بدون اینکه حواسمون باشه داشتیم از گذشته می گفتیم.غیر مستقیم داشتیم از عشقمون به هم میگفتیم بدون اینکه به صراحت بگیم یه زمانی همدیگه رو دوست داشتیم.باید می رفتم.دیر شده بود.نگاهی کردم و گفتم اصلا عوض نشدی و اون گفت تو خیلی عوض شدی .خیلی خوشگلتر شدی.دستمو گرفت. و من بی هیچ مقاومتی پذیرفتم.بوسه ای به گونه ام زد و من باز هیچ مقاومتی نکردم...خداحافظی کردیم.

تمام راه تا خونه رو گریه می کردم.نمی دونستم چرا.شاید یاد عشق بچگی افتاده بودم و شاید هم از اینکه رفته بود ناراحت بودم...اما مهمترین دلیلش این بود که من می تونستم خیانت کنم.بدون هیچ ناراحتی و عذابی.به راحتی.خیلی راحتت....و نمیدونم چرا فهمیدنش برام دردناک بود.

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

مرد دیگری؟؟؟

ابراز عشقی بینمون نبود.مشکلات زندگی تقریبا حل شده بود. و یک زندگی آروم از همه جهت در حال طی شدن بود. کم کم امیر که همیشه با اصرار برای خرید لباس زیر با من می یومد دیگه تمایلی به این کار نداشت.دیگه من هم حوصله ارایش کردن یا لباس زیبا پوشیدن رو نداشتم.سکسمون خیلی سنتی شده بود.شبها .توی تخت.حداکقر 10 دقیقه.هیچ هیجانی وجود نداشت.اگرچه هر دومون ارگاسم می شدیم اما انگار یه جورایی رفع تکلیف بود.حداقل برای من که اینجوری بود.هیچ وقت جرات نکردم از امیر بپرسم اون هم همین حس رو داشت یا نه.
12 سالی گذشته بود از زندگی ما.زندگی که برای همه فامیل الگوی یه زندگی موفق بود.اما من آرامش نداشتم.جای یه چیزی کم بود.من عشق میخواستم و وجود نداشت توی زندگیم.زندگی عاشقانه شده بود حسرت هر روزم.
هر چی بیشتر به احساساتتم فکر می کردم بیشتر مطمئن میشدم امیر رو دوست ندارم.حتی شک داشتم آیا یه روزی دوستش داشتم یا نه.امیر اما همچنان به من وابستگی داشت.هر چی من سعی می کردم با رفتن به مسافرت و مهمونی و خرید از اون فاصله بگیرم اون بیشتر سمت من می یومد و می خواست با من وقت بگذرونه و این آزاردهنده شده بود.من اما راه فرار از زندگی کسل کننده رو در بیرون رفتنهای زیاد با دوستام می دیدم.مسافرت که می رفتم احساس آزادی می کردم.کم کم متوجه شدم به شکلی ناخواسته با مردهایی که در اطرافم می بینم شوخی و خنده هایی دارم که شبیه به لاس زدن هست.وقتی به خرید می رفتم زمان زیادی رو برای حرف زدن با فروشنده ها می گذروندم.از شنیدن تعریف و تمجیدهاشون خوشحال می شدم . آدمهایی که قبلا نمیدیدم الان برام جذاب شده بودن.شبها که میخوابیدم تصور بودن با آدمهای جدید برام خوشایند بود.ارگاسم شدنم در سکس وابستگی زیادی پیدا کرده بود به فانتزیهام.اگر در فانتزیها غرق نمی شدم در اکثر موارد ارگاسم هم نمی شدم.
کم کم فکر اینکه میشه مرد دیگه ای هم وارد زندگیم بشه داشت به ذهنم خطور می کرد.من تشنه بودم.تشنه محبت.تشنه یه زندگی پر از هیچان.تشنه دیده شدن.تشنه عشق و توجه.و حق داشتم اینهارو داشته باشم....اما امیر چی؟باید طلاق می گرفتم.این حرفی بود که هر روز صبح به خودم می گفتم. و هرشب با حسرت نگفتنش به خواب می رفتم.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

ترسی جدید

در این چند سال همیشه امیر بود که به سفر می رفت و من تا به حال این تجربه رو نداشتم.تا اینکه از طریق محل کار قرار شده بود من رو به یک سفر 2 ماهه اروپایی بفرستن.نمی دونستم امیر قبول می کنه یا نه.ولی خوشبختانه خودش بود که پیشنهاد داد و مدام هم پیگیری می کرد که من حتما برم.نهایتا من به این سفر رفتم.اولین تجربه سفر تنها اون هم به اروپا فوق العاده بود.اوایل اینقدر جذابیت کلاسها و هم کلاسیهای از کشورهای مختلف زیاد بود که خیلی دلم برای خونه تنگ نمی شد.دو سه هفته ای می گذشت و اینقدر به هم کلاسی ها عادت کرده بودیم که روابط عاطفی زیادی شکل گرفته بود.یه شب با چند نفر که پسر و دختر بودن چند ساعتی رو در کافه بودیم و من اونجا یه حس عجیب رو تجربه کردم.نیاز به سکس داشتم و این حس اینقدر قوی بود که داشتم به این فکر می کردم که می تونم چه کارهایی بکنم.تمام شب رو بیدار بودم و به این فکر می کردم که هیج وقت نمیدونستم نداشتن سکس میتونه اینجوری ادم رو تجت فشار بزاره.
اون سفر گذشت و من در برابر تمایلم مقاومت کردم.خیانت واژه ای نبود که حتی بتونم به اون فکر بکنم چه برسه به اینکه بخوام کاری هم انجام بدم.ولی یادمه شبی که به خونه رسیدم تقریبا وحشی وار سکس داشتم.
اون سفر دو ماهه ما رو از هم دور کرده بود. یا شاید هم عادی شدن در زندگی یه روند طبیعی بود که ما داشتیم طی می کردیم.عشق و روابط عاشقانه برام شبیه رویا شده بودن.بوسه های هر روز صبح و هر شبمون تکراری بودن .هیچ جذابیتی در رفتارهامون نسبت به همدیگه وجود نداشت.من حتی شک داشتم که امیر رو یه روزی دوست داشتم یا نه.رفتارهای امیر کاملا با بی توجهی همراه بود.وقتی لباس جدید می پوشیدم یا موهامو رنگ می کردم هیچ واکنشی نداشت.هر از گاهی(شاید در سال یه بار) همه این ناراحتی های ناشی از دیده نشدن جمع میشد و من منفجر می شدم.و امیر هم هربار می گفت تو میدونی من عشقم نسبت به تو خیلی هم عمیق تر شده و فقط مدلش تعییر کرده.پس اینقدر ناراحت نباش. و هر بار قول می داد که سعی بیشتری بکنه.
من دوست داشتم تعریف بشنوم.دوست داشتم در سالهایی که نگران بودم ایا جذابیت سابق رو دارم یا نه بشنوم که هنوزم دوست داشتنی هستم.هنوزم جذابم.اما ....دریغ.
حتی در سکس هم هیچ وقت از امیر تعریف نشنیدم.گذشت سالها ما رو اینقدر به بدن هم آشنا کرده بود که سکس خوبی داشته باشیم اما همیشه امیر معترض بود.همیشه معتقد بود من کم هستم و اون خیلی بیشتر از من رو میخواد. و البته همیشه در حد شوخی گفته می شد.اما من اعتماد به نفسم در سکس تقریبا صفر شده بود و این عذابی بود وحشتناک.

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

تنوع..خوب یا بد؟

گذشت زمان اثر زیادی روی تمام زندگی آدم داره.بعضی وقتها اثرش مثبته و بعضی وقتها منفی.در زندگی عاطفی من این نقش منفی بود.مثل خیلی از زندگی های دیگه.
امیری که در اوایل زندگی اگر نه هر روز ولی هفته دو سه بار گل می خرید و به خونه میومد،امیری که هر از گاهی برای من کادوی بی مناسبت میگرفت عوض شده بود.گل و کادو خریدن محدود شده بود به تولدی،سالگری و اون هم میومد و با هم می رفتیم هدیه می خریدیم.
بیان کلمات عاشقانه هم که دیگه تقریبا از بین رفته بود،صب به صب و شب و به شب از روی عادت به لبهای هم بوسه می زدیم.اما دریغ از اینکه یکبار بشنوی چه لباس قشنگی، یا اینکه چرا امروز اینقدر خوشگل شدی،و یا چقدر موهات قشنگه.....حسرت شنیدن این کلمات بدجوری اذیت می کرد.هر 6-7 ماه یا یکسال،تحملم تموم میشد،یک بحث و دعوای طولانی،پر از اشک و زاری و من که داشتم از این کمبودها میگفتم و با همه سختی دونه دونه به امیر میگفتم چی میخوام.اما وقتی فرداش و فرداش و فرداش می دیدم هیچ تغییری ایجاد نمی شه.خسته میشدم .از خودم بدم می یومد که خودم رو کوچیک می کردم و ازش می خواستم.حس گدایی می کردم و از این حس متنفر بودم.
کم کم من هم دیگه محبت کردن یادم رفته بود.امیر معتقد بود این روند طبیعی همه زندگی هاست.اما من اینو  نمی خواستم.میخواستم عشق و علاقه امون رو هی زیادتر کنیم.نمیخواستم بهم عادت کنیم.الان که فکر می کنم میبینم شاید من هیچ وقت عاشق نبودم.شاید هیچ وقت اونجوری که امیر منو می خواست من نمی خواستمش و برای همین تعوقم از اون بیشتر بود.
این سالها با این درگیری ها و بغضها برای من میگذشت.اما در عین حال همه اطرافیان زندگی مارو مثال می زدن.و من از این تعریفها خسته بودم.اما خودم هم باورم شده بود که زندگی یعنی همین.و من باید بپذیرم و لذت ببرم.پذیرفته بودم آدم پر توقعی عستم که مدام در حال شکایت هستم.همه اطرافیان و آشنایان و به خصوص خود امیر از گذشت حرف می زدن.از اینکه الان که ازدواج کردی دیگه نباید اینقدر به خودت و خواسته هات فکر کنی و من هم ناخودا گاه می پذیرفتم و از اینکه این همه از خود گذشتگی نداشتم شرمنده می شدم.
همین روزها امیر چند سفر خارجی داشت.اونجا به سکس شاپ رفته بود و به قول خودش با سختی چند لباس خریده بود.فوق العاده بودن.و من همش فکر میکردم چرا ما نباید از اینها توی ایران داشته باشیم.شورت و سوتینی که در داشت و باز و بسته می شد..جورابهای بلندی که به شورت وصل می شدن.شورت و سوتینی به شکل برگ درخت.و ...همه به شدت تحریک کننده،جذاب و زیبا.همین لباسها کم کم به ما یاد می داد که توی سکس باید تنوع ایجاد کنیم.گاهی من چشمهامو می بستم و گاهی امیر.گاهی با مانتو و شلوار و گاهی بدون هیچ لباسی.گاهی امیر روی بدنم شکلات می ریخت و با خوردن اون شروع می کرد. و گاهی من صورتشو کاملا می پوشوندم.گاهی دستای منو می بست و گاهی من تمام اتاق رو پر از شمع می کردم.تنوع بخشیدن به سکس داشت کمک می کرد کم کم بیشتر با هم کنار بیایم.و البته قطعا در این بین هر کدوممون از یه سری خواسته هامون می گذشتیم و اون مدل سکسی که میخواستیم رو نمی تونستیم عملی کنیم.
هر چی تنوع در رابطه روحی مون در حال کم شدن و از بین رفتن بود،سکس داشت متنوع تر می شد.


۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

سخن از نیازها

هر چی من بیشتر سعی در شناخت میل جنسی و تقویت اون می کردم، انگار هیچ فایده ای نداشت.حدود 2سال و نیم میگذشت از ازدواجمون. و اوضاع تغییر چندانی نکرده بود.اما من دیگه یاد گرفته بودم عدم تمایلم رو به صراحت بیان کنم.و خیلی کوتاه نیام .اما باز هم از هر 4 بار سکس در هفته من شاید فقط 1 بار تمایل داشتم.اون هم به کمک زمینه سازی های قبلی مثل فیلم دیدن و لباس سکسی پوشدن.و همین عدم تعادل بین خواسته هامون ، شده بود سرکوفت توی سر من که "تو به نیازهای من توجه نمی کنی،خواسته های منو نمی بینی، و برو زنهای دیگه رو ببین و ...."منتفرم بودم از شنیدن این حرفا. و اون نمی فهمید که با زدن این حرفا من مدام حس بدتری پیدا میکنم و خسته تر می شم.
یکی دوبار به مشاوره رفتم اما متاسفانه پیگیری نکردم و ادامه ندادم.مجموع آن کتاب خوندن ها و مشاوره رفتن ها همه می شد اینکه باید باهاش حرف بزنم. و بگم چه کاری و چه حرکتی برام جذاب تره و می تونه من رو تحریک کنه.این رفتارهای تحریک کننده رو از خلال سایتها ی سکسی، و فیلمها کشف کرده بودم و می دونستم تا حد زیادی چی میخوام.اما گفتنش به مراتب سختتر بود.چند ماه تلاش کردم تا بتونم اعتماد به نفسم رو جمع کنم و به امیر بگم.
اون شب چراغ ها را خاموش کردم.در تاریکی و با صدایی که از ته گلو در می یومد و از خجالت در حال مرگ بود بهش یه چیزایی گفتم.گفتم که دستهاتو باید چجوری روی بدنم بکشی،که باید حس کنم داری کشفش میکنی.گفتم لباسهامو آروم در بیار.سریع این کارو نکن.گفتم دوست دارم حرف بزنی.تعریف کنی، گفتم دوست دارم از لبها و زبونت استفاده کنی  و ......وقتی تموم شد سریع خوابیدم.
اون گفتنها تا حدی کمک می کرد.اما یه حس بد همیشه وجود داشت.اینکه امیر این کارهارو می کنه چون من ازش خواستم.به شدت به نظرم تصنعی می یومد.و کافی بود یه لحظه به این حسم فکر کنم.تمام میل جنسی خاموش می شد.
این وسط یه چیزای دیگه ای وجود داشت که شده بود استرس اضافه برای من.امیر دوست داشت یکبار هم که شده سکس از پشت رو تجربه کنه و من به هیچ عنوان نمی پذیرفتم.اون هم هر بار به خاطر من کوتاه می یومد اما تهش میگفت که تو با همه زنها فرق داری و اونا این کارو می کنن.هر چند میگفت تا تو نخوای من این کار رو نمی کنم اما به هر حال هر بار که توی سکس از خود بیخود میشد می ترسیدم نکنه به خواسته من توجه نکنه و همین شده بود نگرانی که نمی ذاشت با یه ذهن آزاد سکس داشته باشم.و یه چیز دیگه هم که میخواست ساک زدن بود که من ازش متنفر بودم.اوایل اصلا قبول نمی کردم ولی وقتی تمایلش رو میدیدم دلم می سوخت و این کار رو انجام می دادم  و هر بار بعدش دلم می خواست زار بزنم.احساس کثیفی و نفرت بهم دست می داد.
و اینجوری و در بین همه این کشمکشها ما روزها رو میگذروندیم و در این بین اما عشق و علاقه ما هم در حال تغییر شکل دادن بود.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

آشتی با بدنم

بیشترین چیزی که اون روزها ذهنم رو مشغول کرده بود خوندن کتابهایی بود در مورد روابط زن و مرد.بیش از 10 نوع کتاب مختلف خریده بودم و مقالاتی که از اینترنت میگرفتم هم بود.بعضی هاش عالی بود.کمک میکرد خیلی از واکنشهای امیر رو بفهمم.خیلی بیشتر احساسات خودم رو درک کنم.اما با این حال جای کتابی که راحت و روان از سکس گفته باشه خالی بود.همشون از دیدگاه علمی قضیه رو بررسی و توضیح میدادن.شاید داشتن اطلاعات زیستی هم نیاز یه سکس خوب محسوب بشه اما قطعا چیزی بیشتر از اینها مورد نیاز من بود.علاوه بر اینها یه مشکل جدی دیگه هم وجود داشت.امیر تمایلی به خوندن کتابها نشون نمی داد.معتقد بود اینقدر خوب هست که نیازی به خوندن اونها نداره و اینکه نویسندگان این کتابها هیچ دانش خاصی ندارن.اون فکر میکرد روابط افراد با همدیگه مربوط به حیطه شخصی اونهاست و هیچ کس جز خودشون نمیتونن به همدیگه کمک کنن.پس هیچ کمکی نمیتونست به من بکنه.تلاشش بیشتر در جهت جلب توجه من به موضوعات سکسی بود.فکر میکرد این راهکار محسوب میشه.خسته شدم از متقاعد کردنش برای پذیرفتن و خوندن این کتابها.تصمیم گرفته بودم یه طرفه مشکل رو حل کنم.هرچند تا حد زیادی هم فکر میکردم مشکل فقط منم.اون نباید کاری انجام بده.اون خیلی هم خوبه.داره بر اساس طبیعت مردونه اش رفتار میکنه و این منم که باید راهی برای حل مشکل پیدا کنم.امیر تنها کمکی که میکرد محبت کردن بود .اون هم به شیوه خودش نه اونجوری که من میخواستم. خوب یادم هست علاقه زیادی داشت برای اینکه به فروشگاههای لباس زیر فروشی بریم و با حساسیت ست های مختلفی رو انتخاب میکرد و میخرید.اون روزها هنوز اینقدر احساس راحتی نمی کردم که بخوام از پوشیدن لباسهای سکسی لذتی ببرم.بیشتر برام حالت شکنجه داشت.علاوه بر اینکه تمام واکنش امیر وقتی که من اونها رو میپوشیدم این بود که"خیلی قشنگه".
بعضی روزها از دانشگاه که بر میگشتم.دوش میگرفتم.لباس زیبایی می پوشیدم.موهامو درست میکردم.آرایش می کردم و منتظر برگشتنش می شدم.وقتی بر میگشت منو می بوسید و میگفت:"حیف نیست این همه وقت میزاری برای آرایش کردن.؟من تورو همینجوری دوست دارم.مهم نیست چی میپوشی یا چچوری آرایش میکنی" و هیچ وقت نفهمید که چقدر شنیدن این حرفها برای دخترکی 20 ساله که توجه همسرش رو میخواست سخت بود.این موضوع عادتی رو در من ایجاد کرده بود.لباس های زیبا و آرایش کردن رو برای خودم انجام می دادم.گاهی نیم ساعت در آینه می ایستادم و به خودم نگاه می کردم و غرق در لذت میشدم و شدیدا از لحاظ جنسی تحریک.هر وقت میدونستم احتمالا امیر اون شب سکس میخواد از قبل خودمو اینجوری آماده میکردم.ایستادن توی آینه و پوشیدن لباسهای زیبا باعث شده بود با بدنم آشتی کنم.دوستش داشتم و کم کم داشتم ازش لذت میبردم.گاهی ناخودآگاه دست میکشدم روی گردنم،روی سینه هام و یا روی پاهام و حس فوق العاده ای از خواستن بهم دست میداد.سعی میکردم لباسهای باز بپوشم.یقه لباسهام اینقدر باز بود که همیشه خط سینه ام پیدا بود.این لباسها رو دوست داشتم.حتی اگه امیر اصلا متوجه نمیشد یا اگر هم می شد به روی من نمی اورد.لباسها به طرز جالبی شده بودن محرک جنسی من.