۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

سرگردانی

رابطه قبلی رابطه ای بود که دوست داشتم.اونجا،خونه اون دوست شده بود پناهگاه من.زمانهایی که با هم بودیم لذت بخش و پر از آرامش بود.اما کم کم داشت از من فاصله می گرفت.فاصله دیدنهامون زیاد شده بود و اون همش بهونه کار می اورد که وقت نداره و سرش شلوغه.به روز بهش گفتم اگه منو نمیخوای راحت بگو .دیگه این همه فرار کردن نداره.گفت مسئله اینه که نمیدونم میخوام یا نه.عذاب وجدان دارم.بهش گفتم پس من باید برم.و تموم شد.هرچند مطمئن بودم عذاب وجدان بهونه بود.اون از وابستگی من ترسیده بود.در حالیکه من مدتها بود دیگه هیچ عشقی رو تجربه نمی کردم.روابطم گذرا بود.یکی دوروز خیلی سخت گذشت.ناراحت بودم و دلم میخواست گریه کنم اما تو خونه نمی شد و همین آزارم می داد.بهرحال اون رابطه هم گذشت و من و اون دوست بازهم دوست موندیم.و چند وقت بعد با زهم با هم ناهار خوردیم و چند وقت بعدترهم کافه رفتیم.اما دیگه اون رابطه قبلی حاکم نبود.
در عرض یک ماه از تموم شدن اون دوستی،دو رابطه کاملا موقتی داشتم.دو بار سکس با دو آدمی که برای بار اول می دیدمشون .هرچند که مدتها بود می شناختمشون.هر دوشون تهران نبودن و در مسافرتهایی که به تهران اومده بودن قرار گذاشتیم و همو دیدیدم.سکس یک بار بود اما خوب بود.نمیشه گفت عالی ولی خوب بود.
الان که فکر میکنم نمی فهمم دلیل اون روابط چی بود.به هیچی فکر نمی کردم.وقتی یکی پیشنهاد میداد اگه به نظرم ادم خوشایندی بود قبول میکردم.نمی دونم چی میخواستم ولی احتمالا توجه و تعریف و تمجید این آدمها بیشترین چیزی بود که دنبالش بودم.
اما چیزی که بهش دقت نمی کردم این بود که بهر حال اومدن این آدمها توی زندگی من و بعد هم تموم شدن رابطه بهر دلیلی باعث می شد من چند روزی حسابی اذیت بشم و قطعا این همه فشار روحی اثرات خوبی نداره.
هر دو نفر اونها میخواستن رابطه ادامه داشته باشه اما برای من با همون یکی بار تموم شده بود.و دیگه نخواستم که ببینمشون.ولی همش دنبال یه آدم جدید می گشتم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

رفتارهاي جدید

الان که فکر میکنم میبینم سرعت این اتفاقها اینقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد.آمدن آدمهای مختلف به زندگیم موقتا شادم می کرد و رفتنها موقتا ناراحت.اما به هر حال من هیچ مقاومتی نمی کردم.بودن یه دوست در کنارم برام به شدت لذت بخش شده بود و نمیخواستم از دستش بدم.
دوستی داشتم که جند سالی بود دورادور همدیگه رو می شناختیم.هم خودش و هم همسرش رو.هر از گاهی با ایمیل یا چت سراغی از هم میگرفتیم.باز هم نمیدونم چجوری ،واقعا نمیدونم چجوری ،اما در همین ماهها صحبت کردنهای ما بیشتر شد.کمی من از زندگیم بیشترگفتم و کمی اون.و اینکه سکس خوبی با همسرش ندارن.این حرف زدنها و دردل کردنها یک ماهی طول کشید.یه روز ناهار من رو دعوت کرد.قبول کردم.خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم.ناهار لذت بخشی بود.کلی حرف زدیم و از خاطرات سالهای قبل گفتیم و از حال و روز الان.
اون قرار تبدیل شد به یک قرار دیگه و یه ناهار دیگه.دیگه فکر کنم برای هردومون واضح بود که میخوایم با هم باشیم.من سعی میکردم به همسرش فکر نکنم چون اینجوری عذاب وجدان میومد سراغم.البته اگه نخوایم دروغ بگم باید بگم یه حس کاملا موقتی بود.
یه شب برای کاری رفته بودم جایی که میدونستم نزدیک خونه اونهاست.اس ام اس زدم که اگه میتونه بیاد بیرون و چند دقیقه ای با هم توی ماشین باشیم.سریع اومد.رفتیم یه جای تاریک ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن.20 دقیقه ای گذشته بود و دیگه  هم من و هم اون باید می رفتیم.تو این مدت فقط خیلی کوتاه دستمو گرفته بود.داشتیم حدافظی میکردیم که من خیلی بی مقدمه لبهاشو بوسیدم.چند ثانیه ای طول کشید.سریع رفتم عقب و عذرخواهی کردم.گفتم نمیدونم میخواستی یا نه ولی اگه نه منو ببخش.
لبخند زد.خدافظی کرد و رفت.چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت کارت فوق العاده بود.خیلی دوست داشتنی.من هم حسابی خوشحال شده بودم.برای خودمم لذت بخش بود.و این شروع رابطه ما بود.بعد از اون برای اولین بار منو به خونشون دعوت کرد.یه روز ظهر که همسرش سر کار بود..رفتم اون روز رابطه کاملا دوستانه بود.هیچکدوممون عجله ای برای سکس نداشتیم.یه ساعتی فقط حرف زدیم و بعد کم کم نزدیکتر نشستیم و بعد از چند دقیقه در حال بوسیدن هم بودیم.عالی می بوسید.جالب بود و جدید.بوسه هایی که طولانی نبود اما عمیق بود و من تا به حال تجربه نکرده بودم.عشقبازی محدود به دست کشیدن رو سینه ها و در اوردن فقط بلوز بود.تا همین حد تموم شد.
چند روزی گذشت و تو این مدت به شدت مهربون بود.گاهی روی چت یا با زنگ زدن حالمو می پرسید.و من داشتم به این کارها عادت می کردم.باز هم توی موقعیتی که همسرش نبود رفتیم خونشون.و این بار یه سکس خیلی خوب داشتیم.کاملا همراه بودیم و  یه مهربونی فوق العاده تو سکس داشت.من با اینکه خیلی تحریک شده بودم و حسابی داشتم لذت می بردم اما به هر حال ارگاسم نشدم.البته بهش نگفتم.دوست نداشتم ناراحتش کنم.پس کاری کردم باور کنه ارگاسم شدم.و واکنشش خیلی برام جدید بود.به محص اینکه من در ظاهر ارگاسم شدم بهم گفت هیچکاری نکن.دراز بکش تو بغلم.اروم باش.استراحت کن.و این آرامش زیادی بهم داد.چند دقیقه که گذشت دوباره شروع کردیم تا اون هم ارگاسم شد.و هر دومون حسابی از رابطه ای که داشتیم راضی بودیم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

آتش عشق قدیمی


به بهانه ماموریت کاری با هم رفتیم سفر.فقط یک شب.ولی خوب عالی بود.ارامشی رو تجربه میکردیم که قبل از اون نبود.اما همون باعث شد همه چی تموم بشه.نمیدونم چرا.هیچ وقت نفهمیدم دلیلش چی بود.اما از وقتی برگشتیم دیگه نخواستم ببینمش.جرات گفتنشو هم نداشتم.اول طفره میرفتم تا اینکه بالاخره گفتم.البته نه حقیقت رو.فقط یه بهونه های الکی اوردم و همه چی رو تموم کردم.دوستانه البته.هدیه ای هم برام گرفته بود.الان که فکرشو میکنم میبینم از وابستگیش ترسیده بودم.دوستم داشت و به دلیل همین دوست داشتن زیاد تر از اونچیزی که من میخواستم داشت وارد زندگیم میشد.پس باید تموم میکردم.شاید هم ازش خسته بود...نمیدونم..نمیخوام خودمو توجیه کنم بهر حال.
همین روزها بود که اون رفیق قدیمی ..عشق اول..بازهم به تهران اومد.قرار گذاشتیم برای ناهار..از صب رفتیم بیرون.کمی خرید و بعد هم دربند به قصد ناهار خوردن.ناهار که خوردیم گفت بریم.گفتم ولی من تا 2 ساعت دیگه وقت دارم..تو هم که همینو گفتی..گفت میدونم ولی بریم.اگه میتونی منو تا خونه قدیمی برسون.قبول کردم ...نیم ساعت بعد نزدیک خونشون بودیم.گفتم میخوای بری؟سکوت کرد...سرشو پایین انداخت و گفت من خونه تنهام..باید یه سری وسایل جمع کنم و ببرم.اگه می خوای بیا بالا..گفتم باشه میام تا تو کاراتو میکنی کمی حرف میزنیم....هیچ فکر دیگه ای هم به ذهنم خطور نکرد....اون دوست دختر داشت و من اینو میدونستم.و میدونستم علیرغم علاقه مون هیچ وقت نوع رابطه امون جوری نبوده که الان لازم باشه نگران باشم.رفتم.مانتو و روسری رو در اوردم و بهش گفتم تو به کارت برس.من همینجا میشینم.چند دقیقه ای با وسایلش ور رفت.بعد اومد نشست کنارم..و من هنوز باورم نمیشد اینقدر بهم نزدیکیم.اروم گفت آرام،می تونم بغلت کنم؟ من نمیتونستم سرمو بلند کنم...دستاشو اورد دور کمرم..و من هنوز ساکت بودم....لبهاش رو به صورتم نزدیک که کرد دیگه نتونستم تحمل کنم...به طرز فوق العاده ای می بوسیدمش...شروع کرد به دراوردن لباسم...من اما بلند شدم..گفتم نمیتونم..اینجوری نمیشه...من اصلا فکرشو نمیکردم ..آمادگیشو ندارم..گفت میدونم ولی هردومون بارها این لحظه رو تصور کردیم .گفت تورخدا من میخوام ببینمت..بدون لباس..لخت لخت......و بعد بازم اروم بغلم کرد.و همه چی ادامه پیدا کرد....لباسامو که در اورد نگاهش پر از محبت بود ..من سرشار از هیجان عاطفی شده بود بیشتر تا تحریک جنسی...بلندم کرد و برد روی تخت ... و همه چی خیلی سریع تموم شد...و من برای اولین بار بهش گفتم دوستت دارم و اون لبهامو بوسید و چشمهامو و لی هیچی نگفت...
دیر شده بود و من باید می رفتم...به سرعت لباس پوشیدم.اشک مجال نمی داد....از تصور اینکه دوباره باید خدافظی میکردم و اینکه ممکن بود دیگه همو نبینیم(داشت از ایران می رفت)ر حال انفجار بودم.از پشت بغلم کرد و گفت تو این لحظه قشنگ چرا داری گریه میکنی؟گفت نمیدونم(و دروغ میگفتم) و رفتم....
همه چی همونجا تموم شد.بهش ایمیل زدم و گفتم یکی از بهترین روزهای زندگیم بود و اینکه فهمیدم چقدر تو توی زندگیم مهم بودی.
و اون در جوابش گفت ممنون.برای منم عالی بود فقط اینکه من زیاد حس خوبی ندارم....نباید اینکار رو می کردیم ...من الان فهمیدم چقدر دوست دخترم رو دوست دارم و نباید بهش خیانت میکردم.
و من و اون همه سعیمون رو کردیم تا اونروز رو فراموش کنیم و دوباره بشیم همون دوستای سابق..خیلی طول کشید اما بالاخره شد....ولی من هیچ وقت فراموش نکردم و تمام اون لحظات رو کاملا به یاد می یارم.