۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

خودم را نمی فهمیدم

تصمیمو گرفتم.بهش زنگ زدم و گفتم فردا خونه تنهام .بیا منتظرتم.گفت
مطمئنی؟گفتم اره مشکلی نیست.
ولی دروغ میگفتم.اصلا مطمئن نبودم.کلی هم شک داشتم.ولی اصلا نیمخواستم
فکر کنم.نمیخواستم فکر کنم چه اتفاق می افته ..فکر کنم اگه امیر اتفاقی
بیاد خونه یا اگه یکی از همسایه ها چیزی بگه یا اگه این ادم که نمیشناسمش
بلایی سرم بیاره چی میشه..به هیچکدومش نمیخواستم فکر کنم.فقط به این فکر
کردم که من میخوام یه حسی رو تجربه کنم..یه آدمی به جز امیر رو..یه مرد
جدید..
فردا شد.سکسی ترین لباس ممکن رو پوشیدم.با موهای درست کرده و آرایش کامل.
منتظر شدم.استرس اون کمتر از من نبود.ده بار زنگ زد که یهوقت نیاد
شوهرت..یه وقت همسایه ها نبینن و هزارتا چیز دیگه.
از در که اومد تو بغلم کرد و بوسید.سریع جدا شدم.گفتم بشین و رفتم
نوشیدنی ریختم.با خودم فکر کردم چرا اینجوری شدم؟چرا هیچ اتفاقی وقتی منو
بوسید نیوفتاد؟چرا لذت بخش نبود؟بیخیال شدم
اومدم نشستم که یه چیزی بخوریم ولی اون اینقدر استرس داشت که نفسش بند
اومده بود.یه کم اروم شد.اومد بغلم کرد و روی مبل دراز کشیدیم.دست می
کشید روی بدنم ولی من هیچی احساس نمی کردم.دستشو اروم برد و بند تاپم که
پشت گردنم بسته بودم رو باز کرد.اروم سوتینمو باز کرد ولی من انگار نه
انگار.تحریک نمی شدم و نمی فهمیدم چرا.حتی وقتی شروع کرد به لیس زدن.حتی
وقتی من شروع کردم به ساک زدن.هیچ اتفاقی نمیوفتاد.شروع کردم به فیلم
بازی کردن.تا تهش رو رفتم و حتی ارگاسم رو هم نقش بازی کردم.همه چی در
عرض 20 دقیقه تموم شد.گفت خوب بود؟گفتم اره خیلی...دروغ میگفتم فقط برای
اینکه زودتر بره.بهش گفتم نگرانم و اینکه لطفا برو.اونم موافق
بود..رفت...از اومدن تا رفتنش نیم ساعت طول کشید.
هر چی فکر میکردم بیشتر گیح میشدم.اون روز توی ماشین من تا مرز ارگاسم
پیش رفته بودم ولی امروز حتی در حد ابتدایی هم تحریک نشده بودم.تنها
دلیلی که به ذهنم رسید استرس بود.استرس زیادی که چون تو خونه بودم داشتم.
اون ولی خیلی خوب بود.زنگ زد که عالی بود.بیش از حد تصور بودی. و من اصلا
فکر نمیکردم اینقدر خوب باشیم. و من فقط با لبخند حماقت آمیز جوابشو می
دادم که اره خیلی خوب بود.
رفتم حموم.چند شامپوی مختلف استفاده کردم.همش فکر می کردم بدنم بو گرفته
و از بین نمیره.تموم خونه رو خوشبو کننده زدم.تا شب که امیر برگرده از
استرس داشتم می مردم.همش منتظر بودم یه چیزی بگه.بعد از شام بغلش
کردم.نمیدونم چرا به نظرم دوست داشتنی تر شده بود.بوسیدمش و اون شب بعد
از مدتها من یه سکس عالی رو تجربه کردم.
از فردا هر وقت اون زنگ میزد که قرار بزاره به یه دلیلی طفره رفتم. و در
نهایت بهش گفتم من به این نتیجه رسیدم که نباید اینکارو میکردم.و دیگه
نمیخوام تکرار بشه.قبول کرد و گفت تصمیم درستی گرفتم.و خیلی دوستانه
خداحافظی کردیم.
اما من میدونستم بازم دارم دروغ میگم.هم به اون.هم به خودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر