۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

اولين بار

تصمیم عجیبی گرفته بودم.احساس میکردم تجربه نکردم و جای یه چیزایی توی زندگیم خالیه.احساس میکردم خاطره ندارم که برای بچه هام تعریف کنم.احساس می کردم ماجرا ندارم تا با فکر کردن بهشون لبخند بزنم یا گریه کنم..تصمیم گرفته بودم تجربه کنم.و دقیقا زمانی که با خودم فکر کردم میتونم یه مرد جدید رو توی زندگیم راه بدم با کسی آشنا شدم.آشنا که نه.چند باری روی مسنجر پی ام گذاشته بود و من جواب نداده بودم.هر چی هم فکر می کردم از کجا روی لیست من اد شده یادم نبود.اون شب وقتی پی ام داد جواب دادم.و شروع کردیم به حرف زدن.ایران زندگی نمی کرد.ولی داشت میومد ایران.مثل من خیلی زود ازدواج کرده بود.و همیشه وفادار به همسرش.اما خسته بود.میگفت میخوام با یه ادم جدید آشنا بشم.توی اینترنت تا جایی که میتونست از من اطلاعات پیدا کرده بود .دوساعتی چت کردیم.بعد اصرار کرد زنگ بزنه.من اون شب تنها بودم.قبول کردم.زنگ زد و سه ساعت تمام حرف زدیم.صداشو دوست داشتم.آروم بود و مهربون.با کمی صحبت فهیمدیم چند دوست مشترک هم داریم.و این قضیه رو جالبتر کرد.گفت که چند روز دیگه میاد ایران و دو سه هفته ای هست و اگه قبول کنم همو ببینیم.گفتم باید فکر کنم.

فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم.هیچ شناختی ازش نداشتم.حتی نسبت به اسم و فامیلیش هم مطمئن نبودم اما ازش نمی ترسیدم.روزی که داشت راه میوفتاد دوباره زنگ زد و گفت چی کار میکنم.گفتم باشه ببینیم همو.خوشحال شد و قرار شد هر وقت تونست خبر بده.

به هرحال قرار گذاشتیم.رفتم دنبالش .سوار ماشین که شد گفت به مراتب از عکست خوشگلتری و من لبخند زدم. رفتیم ناهار خوردیم.آدم جالب و دوست داشتنی بود.توی ماشین و در راه برگشت دستمو گرفت و شروع به نوازش کرد.کم کم دستشو گذاشت روی پام.نفسم تند شده بود.ماشین رو درست نمیتونستم کنترل کنم.دستشو که گذاشت لای پام آهم بلند شد.گفت یه جا وایسم تا تصادف نکنیم .یه جای خلوت پیدا کردم.و ایستادم .نفس نفس می زدم.دستشو برد توی یقه لباسم و من تقربا داشتم فریاد میزدم.با تعجب نگاه می کرد و میگفت فکر نمی کردم اینقدر هات باشی.من هنوز کاری نکردم.ترسیده بود.میگفت ما اگه باهم باشیم من نمی تونم برای تو کاری بکنم.تو هیجانت از من خیلی بیشتره.بهش گفتم هنوز اصلا معلوم نیست باهم باشیم یا نه.پس بهش فکر نکن.

کمی عشق بازی کردیم و بعدش خداحافظی.گفتم هنوز تصمیمی نگرفتم و نمیدونم چی کار میخوام بکنم.ولی بهش خبر میدم.اومدم خونه.حال خوبی داشتم.پر انرژی بودم و احساس شادابی می کردم.تا به حال اینهمه تحریک نشده بودم.با اینکه ارگاسمی در کار نبود اما خیلی لذت برده بودم.و هنوز نمیدونستم میخوام چی کار کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر