به بهانه ماموریت کاری با هم رفتیم سفر.فقط یک شب.ولی خوب عالی بود.ارامشی رو تجربه میکردیم که قبل از اون نبود.اما همون باعث شد همه چی تموم بشه.نمیدونم چرا.هیچ وقت نفهمیدم دلیلش چی بود.اما از وقتی برگشتیم دیگه نخواستم ببینمش.جرات گفتنشو هم نداشتم.اول طفره میرفتم تا اینکه بالاخره گفتم.البته نه حقیقت رو.فقط یه بهونه های الکی اوردم و همه چی رو تموم کردم.دوستانه البته.هدیه ای هم برام گرفته بود.الان که فکرشو میکنم میبینم از وابستگیش ترسیده بودم.دوستم داشت و به دلیل همین دوست داشتن زیاد تر از اونچیزی که من میخواستم داشت وارد زندگیم میشد.پس باید تموم میکردم.شاید هم ازش خسته بود...نمیدونم..نمیخوام خودمو توجیه کنم بهر حال.
همین روزها بود که اون رفیق قدیمی ..عشق اول..بازهم به تهران اومد.قرار گذاشتیم برای ناهار..از صب رفتیم بیرون.کمی خرید و بعد هم دربند به قصد ناهار خوردن.ناهار که خوردیم گفت بریم.گفتم ولی من تا 2 ساعت دیگه وقت دارم..تو هم که همینو گفتی..گفت میدونم ولی بریم.اگه میتونی منو تا خونه قدیمی برسون.قبول کردم ...نیم ساعت بعد نزدیک خونشون بودیم.گفتم میخوای بری؟سکوت کرد...سرشو پایین انداخت و گفت من خونه تنهام..باید یه سری وسایل جمع کنم و ببرم.اگه می خوای بیا بالا..گفتم باشه میام تا تو کاراتو میکنی کمی حرف میزنیم....هیچ فکر دیگه ای هم به ذهنم خطور نکرد....اون دوست دختر داشت و من اینو میدونستم.و میدونستم علیرغم علاقه مون هیچ وقت نوع رابطه امون جوری نبوده که الان لازم باشه نگران باشم.رفتم.مانتو و روسری رو در اوردم و بهش گفتم تو به کارت برس.من همینجا میشینم.چند دقیقه ای با وسایلش ور رفت.بعد اومد نشست کنارم..و من هنوز باورم نمیشد اینقدر بهم نزدیکیم.اروم گفت آرام،می تونم بغلت کنم؟ من نمیتونستم سرمو بلند کنم...دستاشو اورد دور کمرم..و من هنوز ساکت بودم....لبهاش رو به صورتم نزدیک که کرد دیگه نتونستم تحمل کنم...به طرز فوق العاده ای می بوسیدمش...شروع کرد به دراوردن لباسم...من اما بلند شدم..گفتم نمیتونم..اینجوری نمیشه...من اصلا فکرشو نمیکردم ..آمادگیشو ندارم..گفت میدونم ولی هردومون بارها این لحظه رو تصور کردیم .گفت تورخدا من میخوام ببینمت..بدون لباس..لخت لخت......و بعد بازم اروم بغلم کرد.و همه چی ادامه پیدا کرد....لباسامو که در اورد نگاهش پر از محبت بود ..من سرشار از هیجان عاطفی شده بود بیشتر تا تحریک جنسی...بلندم کرد و برد روی تخت ... و همه چی خیلی سریع تموم شد...و من برای اولین بار بهش گفتم دوستت دارم و اون لبهامو بوسید و چشمهامو و لی هیچی نگفت...
دیر شده بود و من باید می رفتم...به سرعت لباس پوشیدم.اشک مجال نمی داد....از تصور اینکه دوباره باید خدافظی میکردم و اینکه ممکن بود دیگه همو نبینیم(داشت از ایران می رفت)ر حال انفجار بودم.از پشت بغلم کرد و گفت تو این لحظه قشنگ چرا داری گریه میکنی؟گفت نمیدونم(و دروغ میگفتم) و رفتم....
همه چی همونجا تموم شد.بهش ایمیل زدم و گفتم یکی از بهترین روزهای زندگیم بود و اینکه فهمیدم چقدر تو توی زندگیم مهم بودی.
و اون در جوابش گفت ممنون.برای منم عالی بود فقط اینکه من زیاد حس خوبی ندارم....نباید اینکار رو می کردیم ...من الان فهمیدم چقدر دوست دخترم رو دوست دارم و نباید بهش خیانت میکردم.
و من و اون همه سعیمون رو کردیم تا اونروز رو فراموش کنیم و دوباره بشیم همون دوستای سابق..خیلی طول کشید اما بالاخره شد....ولی من هیچ وقت فراموش نکردم و تمام اون لحظات رو کاملا به یاد می یارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر