الان که فکر میکنم میبینم سرعت این اتفاقها اینقدر زیاد بود که خودم هم باورم نمیشد.آمدن آدمهای مختلف به زندگیم موقتا شادم می کرد و رفتنها موقتا ناراحت.اما به هر حال من هیچ مقاومتی نمی کردم.بودن یه دوست در کنارم برام به شدت لذت بخش شده بود و نمیخواستم از دستش بدم.
دوستی داشتم که جند سالی بود دورادور همدیگه رو می شناختیم.هم خودش و هم همسرش رو.هر از گاهی با ایمیل یا چت سراغی از هم میگرفتیم.باز هم نمیدونم چجوری ،واقعا نمیدونم چجوری ،اما در همین ماهها صحبت کردنهای ما بیشتر شد.کمی من از زندگیم بیشترگفتم و کمی اون.و اینکه سکس خوبی با همسرش ندارن.این حرف زدنها و دردل کردنها یک ماهی طول کشید.یه روز ناهار من رو دعوت کرد.قبول کردم.خیلی وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم.ناهار لذت بخشی بود.کلی حرف زدیم و از خاطرات سالهای قبل گفتیم و از حال و روز الان.
اون قرار تبدیل شد به یک قرار دیگه و یه ناهار دیگه.دیگه فکر کنم برای هردومون واضح بود که میخوایم با هم باشیم.من سعی میکردم به همسرش فکر نکنم چون اینجوری عذاب وجدان میومد سراغم.البته اگه نخوایم دروغ بگم باید بگم یه حس کاملا موقتی بود.
یه شب برای کاری رفته بودم جایی که میدونستم نزدیک خونه اونهاست.اس ام اس زدم که اگه میتونه بیاد بیرون و چند دقیقه ای با هم توی ماشین باشیم.سریع اومد.رفتیم یه جای تاریک ایستادیم و شروع کردیم به حرف زدن.20 دقیقه ای گذشته بود و دیگه هم من و هم اون باید می رفتیم.تو این مدت فقط خیلی کوتاه دستمو گرفته بود.داشتیم حدافظی میکردیم که من خیلی بی مقدمه لبهاشو بوسیدم.چند ثانیه ای طول کشید.سریع رفتم عقب و عذرخواهی کردم.گفتم نمیدونم میخواستی یا نه ولی اگه نه منو ببخش.
لبخند زد.خدافظی کرد و رفت.چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت کارت فوق العاده بود.خیلی دوست داشتنی.من هم حسابی خوشحال شده بودم.برای خودمم لذت بخش بود.و این شروع رابطه ما بود.بعد از اون برای اولین بار منو به خونشون دعوت کرد.یه روز ظهر که همسرش سر کار بود..رفتم اون روز رابطه کاملا دوستانه بود.هیچکدوممون عجله ای برای سکس نداشتیم.یه ساعتی فقط حرف زدیم و بعد کم کم نزدیکتر نشستیم و بعد از چند دقیقه در حال بوسیدن هم بودیم.عالی می بوسید.جالب بود و جدید.بوسه هایی که طولانی نبود اما عمیق بود و من تا به حال تجربه نکرده بودم.عشقبازی محدود به دست کشیدن رو سینه ها و در اوردن فقط بلوز بود.تا همین حد تموم شد.
چند روزی گذشت و تو این مدت به شدت مهربون بود.گاهی روی چت یا با زنگ زدن حالمو می پرسید.و من داشتم به این کارها عادت می کردم.باز هم توی موقعیتی که همسرش نبود رفتیم خونشون.و این بار یه سکس خیلی خوب داشتیم.کاملا همراه بودیم و یه مهربونی فوق العاده تو سکس داشت.من با اینکه خیلی تحریک شده بودم و حسابی داشتم لذت می بردم اما به هر حال ارگاسم نشدم.البته بهش نگفتم.دوست نداشتم ناراحتش کنم.پس کاری کردم باور کنه ارگاسم شدم.و واکنشش خیلی برام جدید بود.به محص اینکه من در ظاهر ارگاسم شدم بهم گفت هیچکاری نکن.دراز بکش تو بغلم.اروم باش.استراحت کن.و این آرامش زیادی بهم داد.چند دقیقه که گذشت دوباره شروع کردیم تا اون هم ارگاسم شد.و هر دومون حسابی از رابطه ای که داشتیم راضی بودیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر