همین روزهای تردید و دودلی بود که عشق روزهای کودکی رو دوباره دیدم.(همان ماجرای اول)مدتها بود که با هم در تماس بودیم.گاهی ایمیل و یا چند دقیقه ای چت کردن.حال همیدگه رو میپرسیدیم و در جریان کارها و اتفاقات دور و بر قرار میگرفتیم.اونها ساکن تهران نبودند و همین فاصله باعث شده بود مدتها همدیگر رو نبینینم.همین روزها بود که گفت به تهران میاد و اگه بخوام میتونیم همدیگرو ببینم.قبول کردم.هیجان دختر 15 ساله ای رو داشتم که برای اولین بار سر قرار می رفت.
بهترین مانتو و شالی که داشتم رو پوشیدم.از اخرین باری که همدیگرو دیده بودیم 25-26 ساله بودیم و حالا از 30 هم گذشته بودواسترس داشتم که هنوز هم میتونم جذاب باشم.هنوزم دوست داشتنی هستم؟
بهرحال رفتم سر قرار.ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود و وقتی باهاش دست دادم از خوشحالی در حال پر کشیدن.ناهار خوردیم و در تمام این مدت داشتیم از کارهایی که تو این چند سال انجام داده بودیم میگفتیم.چند ساعتی گذشته بود و دیگه کم کم باید جدا میشدیم.جایی ایستادیم و کمی به هم نگاه کردیم.کم کم بدون اینکه حواسمون باشه داشتیم از گذشته می گفتیم.غیر مستقیم داشتیم از عشقمون به هم میگفتیم بدون اینکه به صراحت بگیم یه زمانی همدیگه رو دوست داشتیم.باید می رفتم.دیر شده بود.نگاهی کردم و گفتم اصلا عوض نشدی و اون گفت تو خیلی عوض شدی .خیلی خوشگلتر شدی.دستمو گرفت. و من بی هیچ مقاومتی پذیرفتم.بوسه ای به گونه ام زد و من باز هیچ مقاومتی نکردم...خداحافظی کردیم.
تمام راه تا خونه رو گریه می کردم.نمی دونستم چرا.شاید یاد عشق بچگی افتاده بودم و شاید هم از اینکه رفته بود ناراحت بودم...اما مهمترین دلیلش این بود که من می تونستم خیانت کنم.بدون هیچ ناراحتی و عذابی.به راحتی.خیلی راحتت....و نمیدونم چرا فهمیدنش برام دردناک بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر