هیچ وقت نفهمیدم عشق دقیقا یعنی چی ولی اگر کمی دیر به خونه می رسید، یا اگر به مسافرت میرفت از نگرانی دیونه میشدم.اونروزها این نگرانی ها و دلتنگی ها رو به عشق تفسیر میکردم.وقتی گلی میخرید یا هدیه به دست به خونه میومد از ته دل شاد میشدم.و فکر میکردم چقدر دوستش دارم.
خوب یادمه عید سال اول زندگی مشترک رو کنار هم نبودیم.و من داشتم دیونه میشدم از نبودنش.خوب اینها یعنی عشق دیگه.یعنی دوست داشتن.نمیدونم چجوری اتفاق افتاد اما به هر حال دوستش داشتم.ولی همیشه میدونستم دیونه اش نیستم.میدونستم با منطق و عقلم انتخابش کردم.نه با احساس.نه با قلب.
اما این وسط یه چیز آزار دهنده وجود داشت.اون منو می پرستید.بهم وابسته شده بود به حدی که نمیتونست نبودنمو تحمل کنه.منی که همیشه با دوستام بیرون میرفتم یهو باید به خاطر امیر این کارو نمیکردم.ازم می پرسید چجوری بدون اون بهم خوش میگذره.و من با تعجب میپرسیدم مگه نباید بگذره؟؟؟کم کم یه جورایی داشت منو تو خونه حبس میکرد.فقط دانشگاه یا جاهایی که با هم میرفتیم.
داشتم از غصه دق میکردم.میگفتم بزرگترین اشتباه عمرم رو مرتکب شدم.همش میگفتم چرا نفهمیدم.چرا دقت نکردم. و کسی نبود بهم بگه اینها چیزی نبود که با دقت یا فکر کردن بهش برسی.اینچیزها رو باید زندگی کرد.
از این قسمتش که بگذریم ، روزها برام شده بود استرس رسیدن شب و رفتن به تخت. از صب که بیدار میشدم ،مهم نبود کجا و در چه ح الی هستم ،سر کلاس،موقع ناهار،موقع نماز....فرقی نمیکرد صحنه های شب قبل عین فیلم از جلوی چشمم رد میشد و آزارم میداد.از همه بیشتر از این اذیت میشدم که چرا امیر به این نخواستن من احترام نمیزاره.افسار گسیخته رفتار میکرد.میفهمیدم می خواد مراعات کنه ولی نمیتونه. یه جورایی تصور میکردم از حال انسانی خارج میشه .وحشی میشه....الان که دارم فکر میکنم میبینم رفتارهاش خیلی هم عادی بوده حتی شاید بشه گفت خیلی رمانتیک هم بوده .اون داشت همون رفتاری رو نشون می داد که به طور طبیعی باید در زمان سکس داشت..ولی من نمیفهمیدم این رفتار رو.درکش نمیکردم.حسش نمیکردم.
یه روز که خونه تنها بودم رفتم تو اینترنت و شروع کردم به سرچ کردن درباره سکس.یه سری سایت پیدا کردم پر از فیلم و عکس و داستان.فیلمها رو که اینقدر سرعت پایین بود نمیتونستم دانلود کنم.عکسها برام تهوع آور بود.اما داستانها به نظرم جالب میومد.شروع کردم به خوندن.حس جالبی داشت.چند ساعتی در حال خوندن بودم و یهو احساس کردم برای اومدن امیر لحظه شماری میکنم.به شدت دلم میخواست زودتر برسه خونه.داشتم یه حس جدید رو تجربه میکردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر