۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

مهمترین ماجرا

شاید برای فرار از غم از دست دادن معشوق بود شاید هم نه.هرچی بود اون موقع فکر میکردم منطقی ترین کار رو دارم میکنم.18 سالم بود.سال اول دانشگاه.خواستگاری که کرد میدونستم همیشه عاشقم بوده.من اما هیچوقت به اون توجهی نمیکردم.هیچ جایگاهی در زندگیم نداشت.با این حال خواستگاریش رو قبول کردم و به شدت در برابر این پیشنهادش که میتوانیم مدتی رو بدون به خانواده هامون بگییم با هم باشیم مقاومت کردم.دختر و پسر که نمی تونستن دوست باشن.پس من هم گفتم فقط ازدواج.
خیلی زود شدم زن یک مرد.خیلی زود یعنی کمتر از یک ماه از خواستگاری.به نظر خودم بهترین انتخاب بود.مرد بود به معنی واقعی.اینقدر هم همه میشناختنش که هیچکس تردید نکرد.نه مامان نه بابا.
مراسم عقد  برگزار شد.ما به هم محرم شدیم.با اصرار روسری از سرم کشیدن و من و امیر رو به اتاق فرستادند تا تنها باشیم.اولین تجربه بوسه اینگونه اتفاق افتاد.آنقدر شرم و حیا داشتیم که کمتر از کسری از ثانیه طول کشید. و روزهای بعد هم هر وقت به دیدنم میومد بوسه ای بر گونه و کمی هم که گذاشت بر لبم می زد.و من رنگ به رنگ میشدم.
عروسی هم اینقدر سریع تموم شد که نفهمیدم چطوری در عرض 3 ماه اومدم خونه خودم.
تا اینجا همه چیز شیرین بود.همونجوری که همه میگفتن.شب عروسی هم اینقدر خسته بودیم که در بغل هم خوابیدیم.فردا هم به همین منوال گذشت.من فقط میدونستم قراره اتفاقی بیوفته.ولی چه اتفاقی ؟اصلا نمیدونستم.هیچکس برام حرفی نزده بود.تو هیچ کتابی نخونده بودم.شووخی های دوستهای همکلاسی برام مسخره و جلف بود.کلاس آموزشی قبل از ازدواج رو هم پیچونده بودیم و نرفته بودیم.مامانم هم فکر کنم اینقدر به سطح اطلاعات من ایمان داشت که به خودش زحمت حرف زدن نداد.
شب دوم امیر که اومد توی تخت چراغ رو هم خاموش کرد.آروم بغلم کرد و من یهو دلم ریخت.ترسیده بودم.شروع کرد به بوسیدن.اما عادی نبود بوسه هاش.مثل همیشه نبود.و من باز ترسم بیشتر شد.به چشمهاش که نگاه کردم قلبم ریخت.وحشی شده بود.نمیشناختمش.کی بود این آدم غریبه روی من؟شلوارشو که در اورد داشتم از حجالت و ترس به مرگ نزدیک میشدم.اما هیچی نگفتم.اونم هیچی حس نمیکرد.یعنی منو نمیدید.منم حرف نمیزدم.و کم کم درد بود که به سراغم میومد.و یکهو صدای جیغ نیمه بلند من....نفس زدنهاش که تموم شد.چشمهام پر از اشک بود.از روی من بلند شد.بوسه ای از روی عشق و مهربونی بر گونه ام زد.میخواست بغلم کنه که گفتم من الان میام...رفتم توی هال.چراغها خاموش بود و من که بغضم رو نتونستم نگه دارم و های های گریه کردم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر