۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

آغاز ماجرا

اولین تجربه عاشقانه ام بر میگرده به 12-13 سالگی.اون روزها نمیدونستم عشق یعنی چی.نمیدانستم جنس مخالف چه معنایی داره.اما جذب شده بودم.جذب پسرکی هم سن و سال خودم از دوستان دور و بر.
همیشه برام جذابیت داشت و من دلیلش رو نمی فهمیدم.اما با هم زیاد حرف می زدیم از ماجراها و اتفاقات روزمره تا کتابها و مچلات تازه خوانده.اما از یک چیز حرف نمیزدیم :از خودمون.خود دونفره مون همیشه بین ما دیواری  بود که هیچکدوم به دیگری اجازه عبور از اون رو نمیداد.سالهای کودکی گذشت و ما هر دو اتشی را که توی دلمون زبانه میکشید خاموش میکردیم و توجهی به اون نداشتیم.و کم کم راههامون و مسیر و نحوه زندگی مون اونقدر متفاوت شد که دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم ..اما چشمهامون هرگز از نگآه کردن به دیگری دست بر نداشت.
.
.
میگن عشق اول هرگز فراموش نمیشه...راست میگن.

۱ نظر: