۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

تنوع..خوب یا بد؟

گذشت زمان اثر زیادی روی تمام زندگی آدم داره.بعضی وقتها اثرش مثبته و بعضی وقتها منفی.در زندگی عاطفی من این نقش منفی بود.مثل خیلی از زندگی های دیگه.
امیری که در اوایل زندگی اگر نه هر روز ولی هفته دو سه بار گل می خرید و به خونه میومد،امیری که هر از گاهی برای من کادوی بی مناسبت میگرفت عوض شده بود.گل و کادو خریدن محدود شده بود به تولدی،سالگری و اون هم میومد و با هم می رفتیم هدیه می خریدیم.
بیان کلمات عاشقانه هم که دیگه تقریبا از بین رفته بود،صب به صب و شب و به شب از روی عادت به لبهای هم بوسه می زدیم.اما دریغ از اینکه یکبار بشنوی چه لباس قشنگی، یا اینکه چرا امروز اینقدر خوشگل شدی،و یا چقدر موهات قشنگه.....حسرت شنیدن این کلمات بدجوری اذیت می کرد.هر 6-7 ماه یا یکسال،تحملم تموم میشد،یک بحث و دعوای طولانی،پر از اشک و زاری و من که داشتم از این کمبودها میگفتم و با همه سختی دونه دونه به امیر میگفتم چی میخوام.اما وقتی فرداش و فرداش و فرداش می دیدم هیچ تغییری ایجاد نمی شه.خسته میشدم .از خودم بدم می یومد که خودم رو کوچیک می کردم و ازش می خواستم.حس گدایی می کردم و از این حس متنفر بودم.
کم کم من هم دیگه محبت کردن یادم رفته بود.امیر معتقد بود این روند طبیعی همه زندگی هاست.اما من اینو  نمی خواستم.میخواستم عشق و علاقه امون رو هی زیادتر کنیم.نمیخواستم بهم عادت کنیم.الان که فکر می کنم میبینم شاید من هیچ وقت عاشق نبودم.شاید هیچ وقت اونجوری که امیر منو می خواست من نمی خواستمش و برای همین تعوقم از اون بیشتر بود.
این سالها با این درگیری ها و بغضها برای من میگذشت.اما در عین حال همه اطرافیان زندگی مارو مثال می زدن.و من از این تعریفها خسته بودم.اما خودم هم باورم شده بود که زندگی یعنی همین.و من باید بپذیرم و لذت ببرم.پذیرفته بودم آدم پر توقعی عستم که مدام در حال شکایت هستم.همه اطرافیان و آشنایان و به خصوص خود امیر از گذشت حرف می زدن.از اینکه الان که ازدواج کردی دیگه نباید اینقدر به خودت و خواسته هات فکر کنی و من هم ناخودا گاه می پذیرفتم و از اینکه این همه از خود گذشتگی نداشتم شرمنده می شدم.
همین روزها امیر چند سفر خارجی داشت.اونجا به سکس شاپ رفته بود و به قول خودش با سختی چند لباس خریده بود.فوق العاده بودن.و من همش فکر میکردم چرا ما نباید از اینها توی ایران داشته باشیم.شورت و سوتینی که در داشت و باز و بسته می شد..جورابهای بلندی که به شورت وصل می شدن.شورت و سوتینی به شکل برگ درخت.و ...همه به شدت تحریک کننده،جذاب و زیبا.همین لباسها کم کم به ما یاد می داد که توی سکس باید تنوع ایجاد کنیم.گاهی من چشمهامو می بستم و گاهی امیر.گاهی با مانتو و شلوار و گاهی بدون هیچ لباسی.گاهی امیر روی بدنم شکلات می ریخت و با خوردن اون شروع می کرد. و گاهی من صورتشو کاملا می پوشوندم.گاهی دستای منو می بست و گاهی من تمام اتاق رو پر از شمع می کردم.تنوع بخشیدن به سکس داشت کمک می کرد کم کم بیشتر با هم کنار بیایم.و البته قطعا در این بین هر کدوممون از یه سری خواسته هامون می گذشتیم و اون مدل سکسی که میخواستیم رو نمی تونستیم عملی کنیم.
هر چی تنوع در رابطه روحی مون در حال کم شدن و از بین رفتن بود،سکس داشت متنوع تر می شد.


۵ نظر:

  1. چقدر خوبه که می‌‌نویسی...

    پاسخ دادنحذف
  2. یکنواختی آفت هر رابطه ای هس...حتی سکس.ممنون که مینویسی

    پاسخ دادنحذف
  3. خوب بقیه اش؟ ما دوست داریم بدونیم الان در چه وضعیتی هستین. مشکلات کمتر شد یا بیشتر. منتظر بقیه تجربه ات هستیم.

    پاسخ دادنحذف