اون روز نمی دونستم که اسم این حسم ارگاسم است.فقط یه حس جدید بود که فکر میکردم احتمالا چون خیلی هیجان زده بودم بهم دست داده. روزها بعد که کتاب میخوندم یهو به ذهنم رسید که این احتمالا همون ارگاسم بوده که در خیلی از کتابا ازش نوشتن.لذت خوبی بود.اما تا دفعه بعد که اون رو تجربه کنم خیلی طول کشید
.امیر اما کاملا بر عکس من بود.به راحتی میتونست سه یا چهار بار در روز سکس داشته باشه.روزهای جمعه که خونه بودیم از اول هفته استرس داشتم.چون تو روزهای تعطیل گاهی 3بار میخواست سکس داشته باشیم.من هم هیچ مقاومتی نمیکردم.بلد نبودم که میتونم بگم نه.فکر میکردم اگر مقاومت کنم از من ناراحت میشه یا من میشم یه همسر بد که به خواسته های شوهرش توجهی نمی کنه.اما با این حال فهمیدن عدم تمابل من کار سختی نبود.بدنی که مدام منقبض بود.واژنی که اصلا ترشح نداشت و خیس نمیشد.صورتی که مدام به خاطر درد به هم میپیچید.امیر می دید اینها رو .میفهمید نمیخوام.اما هیچ کاری نمیکرد.به خودش حق می داد که نتونه کنترل کنه خودشو.و اینکه منم هیچ مقاومتی نمی کردم این توقع رو بیشتر کرده بود.
اعتماد به نفسی در مورد سکس نداشتم.فکر میکردم بدترین ادم دنیا در زمینه سکس محسوب میشم.امیر هیچ وقت تعریفی نمیکرد.همیشه بعد از ارضا شدن بوسه ای رو پیشونیم می زد و در آغوشم میگرفت و میخوابید.
کم کم نه تنها تعریفی نمیگرفتم.بلکه مدام در حال سرکوفت شنیدن بودم.البته همه در قالب مسخره بازی و شوخی.بیشترین حرفی که امیر میزد این بود که "من آخرش مجبور میشم یه زن دیگه بگیرم"یا اینکه " تو که هیچوقت نمیخوای...همیشه منم که باید بخوام سکس داشته باشیم"..تمام این شوخی و متلک ها شده بود مایه عذاب من و خودش یه دلیل مضاعف برای عدم تمایل من به سکس و ترس از رابطه.
ار هر 10 بار یک بار ارگاسم رو تجربه می کردم.کاملا اتفاقی.نمی فهمیدم چرا این بار به دفعات قبلی فرق میکنه.هیچ شناختی نداشتم از بدنم.از اینکه در چه پوزیشنی بیشتر لذت میبرم.از اینکه چه کارهایی برام لذت بخشه.و همین روز به روز من رو نا امید تر میکرد.
به امیر آقا بگید سه بار در روز ضررهای زیادی رو برای دوران میانسالی و پیریشون ایجاد میکنه ;)
پاسخ دادنحذف