ابراز عشقی بینمون نبود.مشکلات زندگی تقریبا حل شده بود. و یک زندگی آروم از همه جهت در حال طی شدن بود. کم کم امیر که همیشه با اصرار برای خرید لباس زیر با من می یومد دیگه تمایلی به این کار نداشت.دیگه من هم حوصله ارایش کردن یا لباس زیبا پوشیدن رو نداشتم.سکسمون خیلی سنتی شده بود.شبها .توی تخت.حداکقر 10 دقیقه.هیچ هیجانی وجود نداشت.اگرچه هر دومون ارگاسم می شدیم اما انگار یه جورایی رفع تکلیف بود.حداقل برای من که اینجوری بود.هیچ وقت جرات نکردم از امیر بپرسم اون هم همین حس رو داشت یا نه.
12 سالی گذشته بود از زندگی ما.زندگی که برای همه فامیل الگوی یه زندگی موفق بود.اما من آرامش نداشتم.جای یه چیزی کم بود.من عشق میخواستم و وجود نداشت توی زندگیم.زندگی عاشقانه شده بود حسرت هر روزم.
هر چی بیشتر به احساساتتم فکر می کردم بیشتر مطمئن میشدم امیر رو دوست ندارم.حتی شک داشتم آیا یه روزی دوستش داشتم یا نه.امیر اما همچنان به من وابستگی داشت.هر چی من سعی می کردم با رفتن به مسافرت و مهمونی و خرید از اون فاصله بگیرم اون بیشتر سمت من می یومد و می خواست با من وقت بگذرونه و این آزاردهنده شده بود.من اما راه فرار از زندگی کسل کننده رو در بیرون رفتنهای زیاد با دوستام می دیدم.مسافرت که می رفتم احساس آزادی می کردم.کم کم متوجه شدم به شکلی ناخواسته با مردهایی که در اطرافم می بینم شوخی و خنده هایی دارم که شبیه به لاس زدن هست.وقتی به خرید می رفتم زمان زیادی رو برای حرف زدن با فروشنده ها می گذروندم.از شنیدن تعریف و تمجیدهاشون خوشحال می شدم . آدمهایی که قبلا نمیدیدم الان برام جذاب شده بودن.شبها که میخوابیدم تصور بودن با آدمهای جدید برام خوشایند بود.ارگاسم شدنم در سکس وابستگی زیادی پیدا کرده بود به فانتزیهام.اگر در فانتزیها غرق نمی شدم در اکثر موارد ارگاسم هم نمی شدم.
کم کم فکر اینکه میشه مرد دیگه ای هم وارد زندگیم بشه داشت به ذهنم خطور می کرد.من تشنه بودم.تشنه محبت.تشنه یه زندگی پر از هیچان.تشنه دیده شدن.تشنه عشق و توجه.و حق داشتم اینهارو داشته باشم....اما امیر چی؟باید طلاق می گرفتم.این حرفی بود که هر روز صبح به خودم می گفتم. و هرشب با حسرت نگفتنش به خواب می رفتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر