این فرایند ادامه داشت و من حسی زیبا رو تجربه میکردم.لذتی عالی داشت.اما معمولا خیلی سریع حس خواستنم فروکش میکرد.دلم میخواست میتونستم پا به پای امیر پیش برم اما همیشه بعد از 10 دقیقه یا یک ربع من دیگه هیچ تمایلی نداشتم.
اون روزها اوضاع روحی خوبی نداشتم.اگرچه سکس داشت به جاهای خوبی میرفت اما فشارهای امیر روز به روز بیشتر میشد.اینجا نرو.اونجا نرو.با کی بودی؟با کی حرف زدی؟فلانی کیه؟....و من دیگه داشتم به مرز جنون نزدیک میشدم.یه روزکه خونه بودم دم پنجره ایستاده بودم و بیرون رو تماشا میکردم که یهو به ذهنم رسید باید تمومش کنم.همین الان از اینجا میپرم پایین و تموم میشه....از خودم ترسیدم.از خودم و ضعفم بدم اومد.و به خود گفتم هیچ چیز و هیچکس ارزش نداره که من رو از لذت بردن از زندگی محروم کنه...و اون اولین و آخرین باری بود که به خودکشی فکر کردم.شب که چراغها خاموش بود.به امیر گفتم.گفتم ببین با من چی کردی که به چی فکر کردم.کمی با تعجب به من نگاه کرد.هیچی نگفت.فردا صبح من و بوسید و گفت میدونی تازه فهمیدم با اسیر کردنت بیشتر از دستت میدم....و همه چی همونجا تموم شد.دیگه از هیچ گیر دادن بی دلیلی خبری نبود.اگرچه هیچوقت من و امیر نتونستیم در مورد غیرت داشتن اون با هم کنار بیایم.
..
8 ماه از عروسی میگذشت.رفته بودیم مسافرت.روزهای خوبی بود و من پر از عشق بودم.شب توی هتل کنار هم دراز کشیده بودیم.امیر شروع کرد به عشقبازی و من هم خیلی هیجان زده بودم.کم کم امیر که روی من خوابیده بود رفت پایین.پتو رو کشیده بود روی سرش و من چیزی نمیدیدم.کم کم حس کردم داره با زبونش لای پاهامو لیس میزنه....داشتم از هیجان دیونه میشدم.خیلی احساس جالبی بود.ضربان قلبم داشت با سرعت بالا میرفت.مدام حس میکردم داره زیرم خیس میشه. ...و یه لحظه تمام تنم شروع به لرزیدن کردن.قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد.و یک هو انگار تمام انرژیمو تخلیه کرده باشن بی حس شدم.....و من برای بار اول ارگاسم رو تجربه کردم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر