بیشترین چیزی که اون روزها ذهنم رو مشغول کرده بود خوندن کتابهایی بود در مورد روابط زن و مرد.بیش از 10 نوع کتاب مختلف خریده بودم و مقالاتی که از اینترنت میگرفتم هم بود.بعضی هاش عالی بود.کمک میکرد خیلی از واکنشهای امیر رو بفهمم.خیلی بیشتر احساسات خودم رو درک کنم.اما با این حال جای کتابی که راحت و روان از سکس گفته باشه خالی بود.همشون از دیدگاه علمی قضیه رو بررسی و توضیح میدادن.شاید داشتن اطلاعات زیستی هم نیاز یه سکس خوب محسوب بشه اما قطعا چیزی بیشتر از اینها مورد نیاز من بود.علاوه بر اینها یه مشکل جدی دیگه هم وجود داشت.امیر تمایلی به خوندن کتابها نشون نمی داد.معتقد بود اینقدر خوب هست که نیازی به خوندن اونها نداره و اینکه نویسندگان این کتابها هیچ دانش خاصی ندارن.اون فکر میکرد روابط افراد با همدیگه مربوط به حیطه شخصی اونهاست و هیچ کس جز خودشون نمیتونن به همدیگه کمک کنن.پس هیچ کمکی نمیتونست به من بکنه.تلاشش بیشتر در جهت جلب توجه من به موضوعات سکسی بود.فکر میکرد این راهکار محسوب میشه.خسته شدم از متقاعد کردنش برای پذیرفتن و خوندن این کتابها.تصمیم گرفته بودم یه طرفه مشکل رو حل کنم.هرچند تا حد زیادی هم فکر میکردم مشکل فقط منم.اون نباید کاری انجام بده.اون خیلی هم خوبه.داره بر اساس طبیعت مردونه اش رفتار میکنه و این منم که باید راهی برای حل مشکل پیدا کنم.امیر تنها کمکی که میکرد محبت کردن بود .اون هم به شیوه خودش نه اونجوری که من میخواستم. خوب یادم هست علاقه زیادی داشت برای اینکه به فروشگاههای لباس زیر فروشی بریم و با حساسیت ست های مختلفی رو انتخاب میکرد و میخرید.اون روزها هنوز اینقدر احساس راحتی نمی کردم که بخوام از پوشیدن لباسهای سکسی لذتی ببرم.بیشتر برام حالت شکنجه داشت.علاوه بر اینکه تمام واکنش امیر وقتی که من اونها رو میپوشیدم این بود که"خیلی قشنگه".
بعضی روزها از دانشگاه که بر میگشتم.دوش میگرفتم.لباس زیبایی می پوشیدم.موهامو درست میکردم.آرایش می کردم و منتظر برگشتنش می شدم.وقتی بر میگشت منو می بوسید و میگفت:"حیف نیست این همه وقت میزاری برای آرایش کردن.؟من تورو همینجوری دوست دارم.مهم نیست چی میپوشی یا چچوری آرایش میکنی" و هیچ وقت نفهمید که چقدر شنیدن این حرفها برای دخترکی 20 ساله که توجه همسرش رو میخواست سخت بود.این موضوع عادتی رو در من ایجاد کرده بود.لباس های زیبا و آرایش کردن رو برای خودم انجام می دادم.گاهی نیم ساعت در آینه می ایستادم و به خودم نگاه می کردم و غرق در لذت میشدم و شدیدا از لحاظ جنسی تحریک.هر وقت میدونستم احتمالا امیر اون شب سکس میخواد از قبل خودمو اینجوری آماده میکردم.ایستادن توی آینه و پوشیدن لباسهای زیبا باعث شده بود با بدنم آشتی کنم.دوستش داشتم و کم کم داشتم ازش لذت میبردم.گاهی ناخودآگاه دست میکشدم روی گردنم،روی سینه هام و یا روی پاهام و حس فوق العاده ای از خواستن بهم دست میداد.سعی میکردم لباسهای باز بپوشم.یقه لباسهام اینقدر باز بود که همیشه خط سینه ام پیدا بود.این لباسها رو دوست داشتم.حتی اگه امیر اصلا متوجه نمیشد یا اگر هم می شد به روی من نمی اورد.لباسها به طرز جالبی شده بودن محرک جنسی من.
plz keep writing :D
پاسخ دادنحذفمن نمیدونم شما هنوز متاهلین یا طلاق گرفتید اما ببخشیدا شوهرتون اصلا نرمال نبوده! شایدم همه ی مردای ایرانی مثل شوهر شما هستند و شاید شوهر من استثناس اما بیچاره از شب اول با احتیاط میامد جلو. همیشه حواسش بود که من می خوام یا نمی خوام درد دارم یا ندارم و.... آخه هرشب؟؟؟؟ آخه روزی 2-3 بار؟؟؟؟ اگر طلاق نگرفتین هنوزم همینطوریه؟ اگر هست به دکتر نشونش بدین!
پاسخ دادنحذف